خواب می بینم، باز توی ایرانم. نشسته ام تو یکی از این تاکسی های نارنجی قدیمی. از اون ها که دستگیره  هاش رو می کندن که زیاد شیشه رو بالا پایین نکنی. به جز راننده که مرد بود  همه ی مسافر ها زن بودن. من نشسته بودم روی صندلی عقب  کنار یک زن چادری به نسبت چاق. صندلی جلو هم یک خانم چادر به سر جوان تر نشسته بود. قیافه اش شبیه ناظم های مدرسه جدی بود، و من ازش یک جورایی می ترسیدم توی خواب. تاکسی همین جوری می رفت و تا چشم کار می کرد بیابون بود. شبیه بیابون های اطراف تهران، اطراف کرج. شبیه بیابونهای نزدیک کارخونه که هزار بار تو بیداری ازش رد شدم.

 جاده خلوت بود و هوا خشک بود و  باد گرمی از لای پنجره می اومد تو. من نمی دونستم کجا داریم میریم. برام مهم نبود زیاد. تاکسی از یک شیب تند توی جاده رد شد و چشم انداز زیبای آبی رنگی جلوی چشممون پدیدار شد. زنی  که جلو نشسته بود با صدای خشکی گفت صلوات بفرستید. همه یک صدا صلوات فرستادن .زن تپل مپلی که کنار من نشسته بود نگاهم کرد و چشمکی زد. نفهمیدم برای چی اینجوری نگاهم می کرد. حتما فهمیده بود که من اهل صلوات فرستادن نیستم. روسریم رو کشیدم جلو و نگاهم رو به جاده دوختم. چشم انداز با لایه لایه رنگ های طیف آبی  از دور شبیه دریا به نظر می اومد اما من می دونستم که جایی که می رفتیم دریا نداشت. ماشین پیچید توی یک پیچ دیگه و ارتفاع گرفت. تازه فهمیدم که توی آسمونیم. یعنی چیزی که از تو  ماشین می دیدم یک تکه از آسمون بود و هیچ ، دیگه زمین هم دیده نمی شد. زنی که جلو نشسته بود دوباره با حیرت و شگفتی گفت : صلوات و همه صلوات فرستادن دوباره. من توی دلم می خندیدم و یک لبخند روشنفکرانه ای کنار لبم نشسته بود. زن چاق که کنارم نشسته بود خودش رو کشوند طرف من. خودم رو کشیدم سمت در تاکسی و سعی کردم ازش فاصله بگیرم. لبخندی زد و دستش را گذاشت روی شونه ام. تنم مور مور شد. خم شده بود روم و من از بادی که توی چادرش می پیچید غبغب گوشتی اش رو میدیدم. صورتش خوشگل بود. لبهاش  می لرزید و  نفسش رو روی صورتم حس می کردم. از توی آیینه دیدم که راننده نگاهش روی ما دوتاست.  خانم ناظم هم همین طور،  اما به روی خودش نیاورد و دوباره گفت صلوات بفرستین. زن چاق با شهوت توی گوشم زمزمه کرد اللهم صل علی محمد و آل محمد…شاید همشون هم دست بودن، زن چادری دستش رو  حالا بی پروا تر روی تنم می کشید،  دستش گرم بود.یک چیزی از جنس رخوت زیر پوستم دوید،وا دادم، سرم رو گذاشتم روی شونه اش و چشمهام رو بستم ، باد می زد توی چادرش و پت پت صدا می کرد. دستهاش رو برده بود وسط پاهام ، چادرش بوی عرق و پودر رختشویی و گلاب می داد.تاکسی همین جوری وسط بیابون می رفت. و من می دونستم که همشون ، دونه دونه ترتیبم رو خواهند داد . زیر لب صلوات فرستادم.