Thursday, 12 April 2012 5:37 AM

عزیز دلم خسته نباشی!

پستهای قشنگت را میخوانم، همیشه میخوانم.

دیروز احساس کردم که خیلی خسته ای، احساس کردم داری فکر میکنی «بعضی» ها میخواهند مچ گیری و قضاوت کنند. ولی اینطوری نیست.

میدونی، «ویولتا» برای آدمها مهم شده، برای همین هم بهتر از من و تو به یادشان میاید که من خبر طلاقم را توی رستوران بهت گفتم یا توی اتوبان. آدمهای بهانه گیر و غیر دوست معمولا اینقدر به صورتت خیره نمیشوند که بفهمند چروک زیر چشمت افتاده یانه، آن کسی که میبند دوست است، شنیدن این جمله که «چروک زیر چشمهات افتاده» خیلی خوشایند نیست ولی این دل انگیز است که یکی اینقدر به جزییات وجودت توجه دارد.

همه آنهایی که اینقدر به این جزییات توجه دارند دوستهایی هستند که ویولتا و تمام اتفاقاتش برایشان مهم است و این به نظرم خیلی ارزشمند است. و میدونی ما به خواننده هایمان منتقل کرده ایم که نوشته های ما، داستان زندگی ما است نه فقط نوشته ما. برای همین هم گاهی با تقدم و تاخر اتفاقات گیج میشوند.

یادت باشه که به خصوص ویولتا و بعد لولیتا و سامانتا شخصیتهای هویت داری شده اند. و طبیعی است کسانی که میخواهند با این هویتها دوست شوند، به رفتارشان و به جزییات وجودشان خیلی دقیق میشوند.

قشنگ دوست داشتنیم، این همه توجه به خاطر علاقه است، عصبانی و دلگیر نشو.

دوستت دارم، به امید دیدار یکی از این همین روزها

Thursday, 12 April 2012 13:45 PM

<violetta> نوشت:

نازنینم،

الان که فکر می کنم ،می بینم که اصلا هیچ کدوم از اینها نبود. تو خبر جدایی ات رو تلفنی دادی. اما اولین بار که دیدمت توی اون رستوران بود. می دونی، حقیقت چیز خیلی پت و پهنی است. وقتی می نویسی همیشه چیزی از قلم می افتد. همین الان اگر عین واقعیت رو من و تو که آنجا بودیم روایت کنیم، روایت های مان متفاوت خواهد بود. این  نشانه ی راستی است، فقط وقتی داری دروغ میگی یکسان روایت می کنی. اما اینها مهم نیست.

راست گفتی، من خسته ام. منظورم از من ، ویولتا نیست. منظورم همان منی هست که قبل از همه ی اینها می شناختی. بد اخلاق شدم تازگیها، اما از هیچکس  دلگیر نیستم. تو که میدونی ما به بدتر از اینها عادت داریم. فقط خسته ام. چند روز پیش توی پله های مترو در حال دویدن زمین خوردم. داشتم می دویدم که به قطار برسم. بدجوری زمین خوردم. کف دستم را اهرم  کردم تا با صورت توی پله های سنگی فرود نیام. کف دستم هنوز درد می کند و زانوم کبود شده.

زندگی من سخت  و کبود و دردناک است این روزها سامانتا. وقتی خوردم زمین روی پله ها نشستم. برای چند لحظه همه چیز متوقف شد. کسی که زمین خورد ویولتا نبود : من بودم. آقای میانسالی به سمتم دوید. گفت تکون نخور،  و خواست امبولانس خبر کند. گفتم خوبم. دست از سرم بر نمی داشت، دلم می خواست شرش را کم کند تا همانجا روی پله های  خاکی ایستگاه بنشینم ، از بس خسته بودم. دلم میخواست  آنقدر همانجا بمانم تا مادرم از راه برسد و بگوید » آخ ، چی کار کردی  دوباره با خودت جوجه ، بازم دویدی؟ » دلم میخواست ریحان خانم دوا گلی سر زانوهایم بگذارد. اما هیچ کس نبود ، من تنها بودم اینجا. به اندازه ی همه ی دنیا.  من «من » بودم ، با همه ی تنهایی هام. مثل گوز کف زمین ولو شده بودم.  ویولتا ، داشت از بالای پله ها نگاهم می کرد ولبخند تلخی می زد. توی چشمهایش می دیدم که می خواهد این صحنه را برای تو بنویسد ، لبخند تلخی زدم.

سامانتا، مهم نبود که من و تو ولولیتا چی بودیم و چی شدیم . مهم این بود که  آنچه بر ما گذشت ، داستان یک نسل بود ، مهم این بود که خیلی ها خودشان را در آیینه ی ما دیدند. مهم این بود که دردهایی که روایت کردیم، درد های نسل ما بود.

من هم دوستت دارم. زیاد.