گفت استادت زنگ زد باهات کار داشت. حقیقتش یک کم ترسیدم. چی کارم داشت؟ مادرم گفت نمی دونم  والله !؟گفت بهش زنگ بزنی کار مهمیه. دلم داشت از تو حلقم می اومد بیرون. گوشی رو برداشتم و دانشگاه رو گرفتم . بالاخره دکتر رو پیدا کردم. پیرمرد نازنینی بود، گوشی رو برداشت و گفت: تبریک خانم دکتر! مقاله ات توی یک سمینار  معتبر پزشکی تو آلمان پذیرفته شده. فردا بیا دانشگاه ،صحبت کنیم.فرداش رفتم دانشگاه، نامه رسمی دبیر کنگره رو داد دستم و گفت با این میری ویزات رو میگیری ، بعد هم یک سر میری معاونت دانشجویی و نامه رو نشون میدی و برای مخارج سفرت ارز دانشجویی تخصیص داده خواهد شد،  برو به سلامت. دیدار در برلین.

 همان وقت تاکسی گرفتم و رفتم معاونت امور دانشجویی کل. نصف روز طول کشید تا بفهمند که من اصلا چی دارم میگم  و از این اطاق به اون اطاق مثل توپ فوتبال پاسکاری شدم. نزدیکی ظهر بود که بالاخره گفتند  باید بری پیش حاج آقا مروتی، اطاق سمت راست ، طبقه سه، انتهای راهرو. وقتی رسیدم ته راهرو  تو ی راهرو اذان ظهر پخش می شد. یکجوری که انگار وسط صحن مسجد وایساده بودیم. اومدم در بزنم که در خودش باز شد و حاج آقا عین یک دسته گل نو شکفته ، عبوس و وضو گرفته و آب چکان ظاهر شد.  سلام کردم، با چفیه اش صورت  گوشتالود و ریش متبرک را پاک کرد و سرش را زیر انداخت و زیر لب سلام علیکم گفت.  در حالیکه  دعوتنامه رو به سمتش گرفته بودم سعی کردم در کوتاه ترین زمان و مودبانه ترین شکل درخواستم را مطرح کنم. حتی نیم نگاهی هم به نامه ننداخت.  مطمئنم اگر نگاه می کرد هم نمی فهمید . گلوش را صاف کرد و با آن صدای بم مخصوص برادران مومن گفت: خواهرم، کاری  برای شما از دستمون بر نمیاد. هیچ  تسهیلاتی به شما تعلق نمیگیره. گفتم حاج آقا، از کجا می دونید که به من تعلق نمیگیره؟ شما که هنوز مدارک من رو ندیدید. با بی حوصلگی گفت، تعلق نمیگیره خواهر من! بی جهت وقت من رو نگیرید. وقت نماز می گذرد… گفتم  حاج آقا، من پول بلیط سفرم را هم خودم میدم شما  فقط اگر.. پرید وسط حرفم گفت خواهر، شما که باز داری حرف خودتو می زنی! بفرمایید لطفا  و  انگار یک گدای بی سر و پا را از سرش باز می کند با دست به سمت در اشاره کرد. تمام تنم از شدت نفرت و تحقیر می لرزید. به خودم و استادم لعنت  می فرستادم که اصلا برای چی  سر از اینجا در آورده بودم، نامه را تا کردم و توی کیفم گذاشتم. در حالیکه صدام می لرزید گفتم: بعنوان آخرین سوال ، میشه بپرسم اصلا  شان وجودی واحد شما توی دانشگاه چیه؟ یعنی شما چه حمایتی از یک دانشجوی این دانشگاه که میخواد در سطح بین المللی اسم این دانشگاه را اعتبار ببخشد می کنید؟  با قیافه حق به جانبی گفت: ما به شما اجازه میدیم از کشور خارج بشید. گفتم: من همین الانش هم می تونم از کشور خارج بشم، نیازی به اجازه شما ندارم! ریشش را خاراند و گفت خوب اگر مشمول بودید… در اطاق را بستم و بیرون آمدم.

بعد تر نوشت:

چند وقت پیش ،  توی  لینک بهترین وبلاگ  خواندم که برندگان موضوع عمومی که از سوی هیئت داوران برگزیده می‌شوند برای شرکت در اجلاس جهانی رسانه‌ها که سالانه از سوی دویچه وله در شهر بن برگزار می‌شود، به آلمان دعوت می‌شوند.با خودم گفتم،  به به ، خوش به سعادتشان. چه چیزی توی این اوضاع و شرایط برای وبلاگ نویس هایی مثل ما می تونه از این بیشتر جذاب باشه؟ این که به اسم خودمون شناخته بشیم ، خداییش حیف نیست؟ یاد حاج آقا افتادم. اگر این بار ازش می پرسیدم که چه تسهیلاتی برای شرکت در این مراسم برای ما فراهم می کنند  مطمئنم مثل اون بار دست خالی رهایم نمی کرد. حداقلش یک بطری  نوشابه ای، یک گلوله ای ، یک چیزی مهمونمون می کرد.

بعدتر نوشت:

اه ، اصل ماجرا رو یادم رفت بگم. سال بعد یکی از دوستانم  برای شرکت در یک سمینار از همون واحد و از دست همون حاج آقا دلار دانشجویی هم گرفت. هر قدر با هم فکر کردیم نفهمیدیم که ایشون چه مدرکی داشت که من نداشتم بجز اینکه این دوستم چشمهاش سبز بود. چشمهای قشنگی داشت.