درست یادم نیست اولین بار که  حقوق  خانم » س » تضییع شد  و او مظلومانه به این سرنوشت تن در داد کی بود، شاید سن 9 سالگی، شاید هم زودتر. همان روزها که مجبور شدم برای اینکه بتوانم کماکان در کوچه بازی کنم و دوچرخه سوار شوم موهایم را پسرانه کوتاه کنم و تی شرت و شلوار جین بپوشم.

در جامعه ای زندگی میکردم که زن معادل ضعف بود و مرد قدرت.  زنها نیازمند و بدبخت و فرمانبر بودند و برای ادامه حیاتشان باید تحت حمایت یک مرد قرار میگرفتند،  و با هزار ادا و اصول و اطوار حقوق اولیه شان را گدایی میکردند. اگر هم در خانه ای غیر از این بود حتما برچسب » زن سالاری» و » زن ذلیلی» به آن خانواده چسبانده میشد که خودش ننگ کمتری محسوب نمیشد!!!

با بزرگتر شدنم دامنه تجاوز آقای » س» به خانم «س» بیشتر و بیشتر شد و من که مغرور افتخارآفرینهای آقای » س » بودم به او میدان میدادم که بیش از پیش بتازد و حقوق خانم «س» را پایمال کند.

دیگر خودم هم کم کم باور شده بود که من آقای «س» خانواده هستم، به همین خاطر هم به جای یاد گرفتن گلدوزی و خیاطی یاد گرفتم چطور لوازم برقی خانه را تعمیر کنم. هرگز به زبان نمیاوردم ولی از تمام کارهایی که طبیعت زنانه داشت دوری میکردم، اعتقاد داشتم این کارها ناشی از ضعف است و من میخواستم قوی باشم. منشا این ارزش گذاری را نمیدانم ولی لیست مثبت و منفی داشتم که در آن تمام نیازها و کارهای خانم «س»  بد و تمام کارهای آقای «س» خوب بود. گریه کردن ضعف بود، منفی بود و فریاد زدن قدرت و مثبت!!!

همه چیز خوب پیش میرفت تا هم خانم «س» و هم آقای»س» هر دو شکستند. دلیل شکستن خانم «س» بی توجهی مفرط من بود و دلیل شکستن آقای «س» مسولیتهای زیادی که بر دوش گرفته بود. آقای «س» نه تنها مرد وجود من بود، مرد خانه هم بود، مرد زندگی پدر و مادرش هم بود ولی وقتی اقای «س» خسته و کوفته از کار برمیگشت نه تنها هیچ خانمی در خانه منتظرش نبود، که کلیت وجودش را هم زیر سوال میبردند و از او انتظار داشتند که چای بیاورد و خانه را مرتب کند. کارهایی که از نظر آقای «س» زنانه بود و او نمیبایست انجام دهد، او مسولیتهای مهمتری را به عهده گرفته بود. این موضوع زمینه ساز یک تعارض شد، اگر قرار است که مسولیتهای خانم «س» را به عهده بگیرم چرا نباید ویژگیهای او را بروز دهم؟ اگر قرار است آقای «س» باشم و مخارج خانه و خانواده را به عهده بگیرم و با قصاب و بقال سر و کله بزنم پس چرا  وقتی میام خانه تازه باید سرویس بدهم و شیفت سوم کاریم شروع شود؟ تعارض سنگینی بود، من که همیشه از خانم «س» دوری کرده بودم حالا باید نقش او را بازی میکردم. واقیعت این بود که من اینقدر او را ندیده گرفته بودم که حتی دیگر نمیشناختمش.