فکر کنم پست نوشتن من هم مثل نامه نوشتن ملانصرالدین شد که خودش باید همراهش میرفت تا بخواندش. خلاصه اینکه این نوشته تفسیرو توضیح نوشته گنگ قبلی است. امیدوارم این یکی  گنگ نباشد.

قبل از همه چیز توضیح بدهم که نوشته قبلی در ارتباط با سه نوشته » فلجی» و «خانم و آقای و» و «انیما و آنیموس» است. نه به این معنی که کپی پرداری از آنها باشد که دیدن همان داستانها از زاویه آدمی دیگر با سرنوشتی مشابه است.

من بر خلاف ویولتا آقای «س» را خیلی زود شناختم، زمانی که همسر داشتم مجبور شدم بخش عمده ای از مسولیت اقتصادی خانه را به عهده بگیرم، رانندگی و خرید هم بکنم، و چون یک ماشین داشتیم شوهرم را هم سر کار برسانم و بعد هم برگردانمش. در همان ایام من هم فکر میکردم زنهایی که یک روز از خرج زندگی خودشان را درنمیاورند، موجودات مفت خور و زنهای کوچولویی هستند که رو به انقراض رفتنشان مایه خوشحالی است. در این تفکر آنچنان غرق بودم که به زن وجود خودم هم بی توجه شدم. اولین خانه نشینی اجباری من مصادف بود با تولد پسرم.  نقطه عطفی که خوشبختانه باعث شکستن این بی توجهی شد. میگویم خوشبختانه به این دلیل که پایه این تفکر، ارزش گذاریهای غلطی بود که داشتم. تصورم بر این بود که خانه را میتواند خدمتکار تمیز کند و غذا را آشپز بپزد و من با این درجه از تحصیلات باید زمان و انرژیم را در جایی مفید تر صرف کنم و این خدمات را بخرم. اعتراف میکنم که موضوع عمده ای را ندیده گرفته بودم و آن هم روح و فضایی بود که شاید یک زن  کوچولوی خانه دار پشت همه این کارهای به ظاهر پیش پا افتاده به وجود میاورد و من نمیاوردم.

زندگی کردن در آمریکا باورهای مرا خیلی تغییر داد، شاید برای اینکه اگر یک روز یک مرد تاجر خیلی موفق بخواهد همسر خانه دارش را طلاق دهد، نیمی از اموال را هم باید به او بدهد و نمیتواند به همین راحتی راهش را بگیرد و برود. شاید چون امروز این جامعه به این نتیجه رسیده است که پشت سر هر مرد موفقی یک زن توانمند ایستاده است و سهم آن زن را از این موفقیت به او میپردازد.آنچه که در این مملکت بر من گذشت باعث شد بفهمم که پسرم وقتی میگفت » برایم مهم نیست که تو دکتر خوبی باشی، مامان خوبی باش.» یعنی چی. واقعیت این است که همه ما به اندازه نقشهایی که خواسته و ناخواسته به ما واگذار شده یا به عهده گرفته ایم مسولیت داریم. و در ارزش گذاریها هیچ کدام کم ارزش تر از آن یکی نیست. موضوع خانم «س» را مطرح کردم چون احساس کردم ما زنها به خصوص نوع تحصیل کرده و دنیا دیده اش با همه زنانگیمان اولین کسانی هستیم که نقش حمایتی و عاطفی را خیلی کم رنگ تر از نقش اقتصادی میبینیم و به اصطلاح داریم از آن ور بام میفتیم و فراموش میکنیم که تعادل برقرار کردن بین این دو نیمه و یا به قول ویولتا آشتی دادن آنها شاهکار زندگی است.

و در نهایت اینکه تصمیم خودم را برای حل این موضوع ننوشتم چون به نظرم مشکل مشترک است و نوشتن یک تصمیم فرذی که بر مبنای مختصات وجودی و شرایط محیطی گرفته شده است، بی اهمیت تر از آن است که بخواهد عمومی شود.