یک چشمم به صفی که جلو نمی رفت و چشم دیگرم به عقربه بنزین بود. بنزین تازه سهمیه بندی شده بود و مردم به کارت سوخت عادت نداشتند و صف پمپ بنزین مرگ آور بود.یک روز داغ تابستونی بود ولی از ترس نرسیدن بنزین کولر ماشین رو نزده بودم و شر شر عرق می ریختم و کلافه بودم. از اون کلافگی های خاص ایران( الان که می نویسم یادم افتاد که الان سالهاست به خاطر چیزهای مسخره کلافه و عصبی نشدم). شیشه رو داده بودم پایین و مبهوت زل زده بودم به پسرکی که از این ور به اون ور می دوید و سی دی شهرام شب پره می فروخت که ناگهان در ماشین جلویی باز شد و مرد چهل ساله ای که لباس چهارخونه ی آبی رنگی تنش بود از ماشین بیرون اومد و داد زد » حمید، حمید!» .مردی که توی ردیف بغلی سوار یک پراید کهنه بود برگشت واز تو پنجره فریاد کشید» بهرام!» و در ماشین را باز کرد و به سمت اون یکی دوید. مردی که اسمش بهرام بود  دستاش رو باز کرد و حمید را بغل کرد. همدیگر رو بغل کردند و بعد توی چشمهای هم نگاه کردند، بعد دوباره هم را بغل کردند ، بعد دوباره هم را نگاه کردند و باصدای بلند خندیدند، حمید دستش را به نشانه ی رفاقت روی شانه ی بهرام زد و بهرام لبخندی زد و دوباره محکم بغلش کرد. چیزی از جنس محبت توی فضا پیچید. نمی تونم با کلمه اون لحظات رو توصیف کنم. حتی نمی دونم چقدر طول کشید، اما همه ی ما مجذوب این صحنه شده بودیم. هیچ کس توی اون پمپ بنزین شلوغ صدایی ازش در نمیامد. آدمهای تنها، با ماشین های مدل بالا، با قیافه های سنگی در سکوت به حمید و بهرام نگاه می کردند. اگر دقت می کردی ته چشمهاشون یک جور حسرت را می دیدی. چیزهایی هست که هر قدر پول داشته باشی نمی توانی بخری. دوستی هم یکی اش. با خودم فکر کردم که کاش یک نفر توی دنیا بود که از دیدنش انقدر خوشحال می شدم ولی کسی به ذهنم نرسید ، من هم یکی از همون آدمهای تنها و سنگی بودم ، دلم برای خودم سوخت.

*******

چند وقت پیش در جراید نوشتند که رفتگری یک میلیارد تومان را که در کیفی پیدا کرده به صاحبش برگردانده است. این رفتگر ماهی پانصد هزار تومان در آمد دارد و نیم این در آمد هم صرف قسط خانه اش می شود. او یک زن بیمار و دو فرزند دختر دو و پنج ساله دارد. او کامپیوتر ندارد، دوربین ندارد، دسترسی به موبایل و اینترنت ندارد. او در عوض  چیزی دارد که خیلی از ما نداریم. نمی خواهم از کلمه های دستمالی شده مثل انسانیت و شرف و مناعت طبع و مفاهیم نخ نما شده کمک بگیرم. نمی خواهم ادعا کنم که این مرد خوشبخت تر از من است برای اینکه کار درستی کرده است. شاید حتی سالها بعد وقتی این داستان را برای دخترانش تعریف می کند براندازش کنند و برای این تصمیم ته دلشان به او لعنت بفرستند. از خودم می پرسم من اگر جای او بودم چه می کردم؟ اگر به جای یک میلیارد ، دو میلیارد بود چی؟ده میلیارد چطور؟  کجا دست و دلم می لرزید؟ کجا خودم را می فروختم ؟ راستی قیمتی که من خودم روی خودم می گذارم چند میلیارد است؟  مطمئن نیستم. این رفتگر، مرا بدجوری به فکر برده ، او چیزی دارد که من گمش کرده ام. او ورای عددها ایستاده،  قیمتی دارد که هیچ عددی آن را نمی شمارد.مهم نیست که او کیست، چیست و پشت این رفتارش چه انگیزه ای است. او فراموش نکرده که مرتبه ی خودش، به عنوان یک انسان، والاتر از عدد، رقم ، محاسبه و مقدار است. او در مرتبه ی » بی بدیل بودن » ایستاده، مرتبه ای که جایگاه واقعی ما، بعنوان «انسان» است.  مرتبه ای که من ازآن فرسنگ ها  دورم.راستش مدتها بود که اینجوری به کسی حسودی نکرده بودم، دلم برای خودم می سوزد.