مرد بودن خیلی سخته  ،بخدا خیلی سخت ….علی  تو این رو گفتی …یادته؟  بهت گفتم  واسه من مرد، یک قلدره که جلوی دنیا و نامردا می ایسته  و نمیذاره  به طرف اسیبی برسه  ، این تصور من بود از مرد ، در ان روزگار جوانی ..شاید مثل همه دخترهای هم سن و سال …… اما اینا رو که گفتم خندیدی …ریسه رفتی از خنده ….راستی چقدر دلم واسه خنده هات تنگ شده پسر ….و گفتی: پس شعبون بی مخ بهترین مرد دنیاست

موهام رو کنار زدی و گفتی مرد بودن خیلی سخته …بخدا سخته و بعد ساکت شدی و من که طی اون سالها فهمیدم اره، حق با تو بود …مرد بودن  واقعا سخته ، اینکه پناه و حامی یکی باشی خیلی سخت تر از دعوا و بزن بزنه. راستش من وقتی از کار بی کارت کردن فهمیدم مرد بودن یعنی چی ….هیچ وقت بهت نگفتم، اما من میدونستم چرا هرشب به هوای درست کردن انتن میری پشت بام و وقتی برمیگشتی چشمات قرمز بود . یکماه که گذشت چهره افتاب سوخته ات می گفت داری چکار می کنی ، اینو از تک و توک پولای خوردی هم که زیر صندلی ماشین افتاده بود میشد فهمید . و من که فکر میکردم اگه بهت بگم که میدونم ، تو خورد میشی ….پس نگفتم

یادته ؟  بجاش شب که اومدی و بسته پول رو گذاشتم و گفتم از دستبندم خوشم نمیومد ، فروختمش . وتو ….باز رفتی پشت بام که انتن رو تنظیم کنی…. یادته ؟ فردا شب یک دستبند ، مثل همون رو اوردی که یک انگشتر هم کنارش بود ؟ گفتی من از این دستبند خوشم میاد ، دستت کن  و من …….راستی علی ؟ چرا زنا نمی تونن برن پشت بام و انتن رو درست کنن؟

بعد از سه ماه دیگه قیافه ات اصلا شبیه اون معلم سابق نبود، اما بجاش مرد شده بودی …یه جوری بزرگ  که نمی تونستم از چهره افتاب سوخته ات چشم بردارم .

دوم

مرد شدم . اگه روسریم رو برداری و جاش سبیل بذاری دیگه هیچ از یک مرد کم ندارم . نمی دونم چی شد که از من یک مرد ساخته شد ، اما مطمن ام توی این جامعه وقتی تنها باشی و قرار باشه استینت رو بالا بزنی و خرج خودت رو دراری ، باید شبیه مرد باشی. راستش واقعا نمی دونم طی این سالها که از یک کارمند ساده شرکت ، شدم رییس همون شرکت ، دقیقا چه اتفاقی افتاد که از یک زن ، مرد ساخت .

ماه اولی که رفتم سرکار و مسوول حسابداری به هوای رد شدن ، انگشتی رسوند ، چیزی در من شکست و نابود شد و از خاکسترش یک مرد، فریاد زد و گذاشت توی گوش کارمند حسابداری ….. برق از کله مردک و تمام مردهای دفتر پرید ، و من که در تمامی این سالها، از اون فریاد ، گاردی ساختم برای حفاظت از خودم . اما شاید حواسم نبود ….یا شاید مجبور بودم …که این گارد ، روز به روز سخت تر شد و زنانگی ام را کشت

چند ماه پیش که یقه مردی را گرفتم و توی صورتش تف انداختم و از دفترم بیرونش کردم ، با اینکه از خشم میلرزیدم ، اما از طنین صدای خودم لبریز از شادی شدم. اما شب ترسی عجیب وجودم را فراگرفت ، ترسی که هنوز با من است . پس بریجیتا چه شد ؟ …… نمیدانم نابود شده یا از ترس به گوشه ای خزیده و پیدایش نیست …. اما اینرا میدانم که یک نفر در من گم شده است .

سوم

علی یادته ؟ روزی که دکتر گفت :بچه معلول است و باید بندازیش ….انگار زمان ایستاد ، مات شده بودم ، انگار گلویم را با سیمان پرکرده بودند . رسیدیم خونه بارون گرفت ، دویدم تو حیاط و چنگ زدم توی خاک باغچه ، و با تمام دردم ، فریاد کشیدم . گریه ام نمی اومد فقط فریاد بودم . چقدر منتظر بودیم ؟ چقدر اسم انتخاب کردیم و چقدر سر اسم ها بگومگو کرده بودیم …حالا اون باید میمرد . و من حس میکردم تبدیل به تابوت بچه خودم شدم

رفتی پتو اوردی و دورم پیچیدی و بغلم کردی و نشوندی ام روی موزاییک های خیس . نشستی کنارم و موهای خیس رو از صورتم کنار زدی و گفتی :دختر توکل داشته باش ، دنیا که به اخر نرسیده …… و من که در اغوشت بغضم ترکید و فریادم ، شد اشکهایی که با بارون یکی میشد . چقدر اون روزها کنارم ماندی و ارومم کردی ….علی هیچوفت بهت نگفتم اما ارامش بخش ترین جای دنیا اغوش تو بود . وقتی سرم را روی بازوت میذاشتم و تو موهام رو نوازش میکردی باور میکردم خدا هست …..باور میکردم اغوش یک مرد ، امن ترین جای دنیاست

چهارم

مرد بودن خیلی سخته ، حالا که خودم یک پا مرد شدم می فهمم مرد بودن خیلی سخته ….این روزا میدونم مرد بودن با نرینگی فرق داره و فاصله ی این دوتا از زمینه تا اسمون .و همچنین میدونم نسل مردان مرد داره منقرض میشه  مادربزرگم همیشه می گفت :اخره زمون قحط الرجال میشه …. راستش من نمی دونم الان اخر زمانه یا نه ؟ اما دارم می بینم قحط مردانگی ها رو …..

علی ؟ راستی تو از اون بالا، دیدی چه کسی مردانگی رو از مردم ما گرفت و مارو اخته کرد ؟