مدتی بود که گذرنامه ام باطل شده بود. مونده بود گوشه ی کتابخونه، مثل یک تکه نون کپک زده توی جا نونی. با خودم می گفتم که چی…تصور این که باز روسری سرم کنم تحقیر آمیزبود ، ولی جنازه ی پاسپورت به من حس بدی می داد.اگرچه گذاشته بودمش اون بالا تو ردیف آخر کتابخونه که جلو چشمم نباشه.. اما حضورش روی زندگیم سنگینی می کرد.  مثل خود ایرانی بودنم که سعی می کردم فراموش کنم ؛ اما مثل همه ی واقعیت های دیگه ی زندگی فراموش نمی شد. اصلا خاصیت واقعیت اینه ؛ هزار لا هم که قایمش کنی میاد بیرون و بو میده ؛مثل یک لاشه، باید دفن بشه وگرنه  آدم رو اذیت می کنه. تصمیم گرفتم که به هر قیمتی که شده پاسپورت رو عوض کنم.

دیروز یک روسری بنفش چپوندم توی کوله پشتی . توی راه دانشگاه خزیدم توی یک عکاسی. ازمرد چینی که صاحب مغازه بود پرسیدم اینجا جایی هست که من بتونم این رو سرم کنم؟ نگاه بی تفاوتی کرد و گفت نه. گفتم پس من چی کار کنم؟ با انگشت اشاره کرد سمت در توالت.  سرم رو انداختم پایین و رفتم توی توالت. روسری رو بیرون کشیدم و جلوی آیینه انداختم روی سرم. موهام رو دادم تو و با یک سنجاق قفلی زیر چونه محکمش کردم، تصویر محجبه ی من از توی آیینه بهم دهن کجی می کرد.  یک زن میانسال با موهای بور داشت دست هاش رابا صابون  می شست ،  بهم نگاه عجیبی کرد.  در حالیکه سرم گیج می رفت  روسری رو محکم کردم و دویدم توی عکاسی. قدم های بلند بر می داشتم که زودتر برسم.  مردک چینی با دیدن من سگخند زد. وایسادم و عکسم را گرفت. وقتی داشتم روسری رو تا می کردم و توی کیفم می چپوندم دستهام از نفرت و تحقیر می لرزید. پرسید ایرانی هستی؟ با بغض گفتم آره. گفت شما دخترهای ایرانی خیلی قشنگید! درضمن  با روسری خیلی هم خوشگل تر شده بودی. می دونستی؟

عکس ها رو گرفتم و از مغازه بیرون زدم. هوای آفتابی خوبی بود. دختر ها و زن ها توی خیابون آزادانه با شورت های کوتاه و دمپایی های رنگی راه می رفتند.  واقعیت این بود که من هرگزبه ایران باز نمی گشتم. نه برای زندگی کردن و نه حتی برای مردن. عکس ها را از توی جیبم در آوردم و توی نور روز نگاه کردم. زن غریبه ای با یک روسری بنفش توی عکس داشت خفه می شد. چشمهایش غمگین بود، انگار هزار سال ترس  و تردید و تحقیر هزار مرد و زن توی نگاهش می چرخید. شاید حتی برای همین به قول صورتگر چینی اینجوری زیباتر بود، اما هرچه بود آزاد نبود. دختری با دوچرخه از کنارم رد شد، انگشت هایم را دو طرف عکس گرفتم و از وسط تاباندم، کاغذ صدایی داد و پاره شد. انداختمش توی سطل زباله . پرنده ای بالای سرم، جیغ کشید.