اون اولها فیس بوک و قبلش ارکات، رو خیلی دوست داشتم. این دو تا شبکه اجتماعی باعث شده بود که بتونم رد خیلی از دوستای قدیمی رو پیدا کنم و دوستیهامون را تازه کنم. اولش نو و تازه بود و میچسبید، تعداد دوستام کم بود، فعالیتهاشون  اینقدر گسترده نشده بود و من از  خوندنشون لذت میبردم. ولی امروز اگر برای هر نوشته ای فقط یک دقیقه وقت صرف کنم، باید بیشتر از دو ساعت را به فیس بوک خوندن اختصاص بدهم. یک چند دقیقه ای مهمون یک روز صفحه فیس بوکم بشید:

م.م شعر نوشته، 44 نفر لایک کردن ، 43 نفر کامنت گذاشتن.

ن.ع عکس پنگوئن گذاشته، 3 نفر لایک کردن، دو نفر کامنت گذاشتن، گوگولی.

گ.خ سه تا عکس از دخترش آپلود کرده، هنوز کسی کامنت نگذاشته.

ر.ش یک عکس از دخترش گذاشته، 26 نفر لایک کردن، 6 نفر کامنت گذاشتن که آخ چه ناز، وای چه گل، و….

ف.ف 4 تا عکس از دریا گرفته، 4 نفر لایک کردن، یک نفر هم گفته زاویه دیدش محشره.

م.گ یک عکس از خودش گذاشته، 16 نفر لایک کردن، 5 نفر کامنت گذاشتن توی این مایه ها که چه عکس قشنگ و نازی، اینجا کجاست و ….؟

ا.ا عکس خواهر زاده اش را گذاشته که چقدر آقا و مودب ایستاده، 47 نفر لایک کردن، 11 نفر هم کامنت گذاشتن، متن بیشتر اونها هم تعریف از بچه و دایی بچه است.

ا.ز عکس قدیمی تهران را گذاشته، ف.ف 5 تا عکس از کوه و گل و دره گذاشته، 7 نفر داستان اهدای جایزه توسط لیلا حاتمی را به اشتراک گذاشتن و از خانم بودن و شیک بودنش تعریف کردند.

و تازه این یک دهم صفحه فیس بوک هم نبود.

اون چیزی که آزارم میده سطحی شدن خودم در برخورد با آدمهایی هست که در گذشته نه خیلی دور باهاشون دوست بودم، اینقدر دوست که خوشی اونها خوشحالم میکرد و دردشون ناراحتم. حالا دیگه در برخورد با وضعیت دوستام نه خیلی خوشحال میشم، نه ناراحت. انگار فیس بوک هر بار توی صورتم میزنه  که زندگی تکرار یک سری وقایع ثابت است، بالاخره هر روز تولد یکی هست، یکی بچه اش یک شیرین کاری کرده، یکی یک جای جدید رفته، یکی یک چیز نو تجربه کرده، یکی به یک موضوع جالب برخورد کرده.

تکراری بودن نوع اطلاعاتش در یک بازه زمانی به یک طرف، حجم اطلاعاتش  به یک طرف دیگر، اگر هم حسی بهم دست بده ظرف سی ثانیه تغییر میکنه،  فرصت بیشتری نیست، باید برسم همه رو بخونم، باید برسم پای عکسها لایک بزنم، بعضا کامنت بگذارم و برم سراغ نفر بعدی. گاهی هم پیش میاد که یکی خبر مرگ یا بیماری یکی از عزیزانش را مینویسه  و من هنوز اندوه اون را خوب هضم نکرده، کامنت هم دردیم خشک نشده، برای نامزد شدن اون یکی آرزوی خوشبختی میکنم، تولد یکی دیگر رو تبریک میگم.

فیس بوک باعث شد که از حال همه خبر داشته باشم، بدون عمق و در سطحی گسترده، و متاسفانه باعث شد کمتر دلم برای دوستانم تنگ بشه، این حس همیشه در دسترس بودن، اون حس عمیق دلتنگی رو نابود کرد. خیلی پیش میاید که چراغ هر دو نفرمون روشنه، ولی با هم چت نمیکنیم، از حال هم با خبر نمیشیم چون میدونیم فردا هم میتونیم همین جا همدیگر رو ببینیم…..

نمیدونم شاید هم من فرهنگ استفاده از این تکنولوژی را یاد نگرفتم، شاید هم اصلا هدف این تکنولوژی همین بوده است. به هر حال مدتهاست که من خیلی سراغش نمیروم.