،  دقیقا همون روزی که گلوله را توی گلوی ندا آقا سلطان( راستی اسمش را هنوز یادتان هست؟ عجب) خالی کردند، یکی از دوستانم  گفت «گور خودشان را با دست خودشان کندند، این حکومت دیگر دوام نخواهد آورد، حالا همه چیز فرق کرد. خون بی گناه به زمین چکید. خون بی گناه. می فهمی؟».از آن روز البته سه سال گذشت و خون بی گناهان بسیاری به زمین چکید و  عده ی زیادی  زندانی و حبس و اعدام شدند و خوب؛ هیچ اتفاقی نیفتاد .یعنی اگر از نوشتن چند نامه ی سرگشاده به رهبری و لخت شدن چند خانم با پستان های آویزان به نشانه ی اعتراض به جمهوری اسلامی بگذریم اتفاق خاصی نیفتاد. آن دوست، حرف بیخودی می زد.فی الواقع، نه تنها با ریختن خون بی گناهان اتفاقی نیفتاد، بلکه  بعد تر که قیمت دلار و سکه و بنزین هم بالا جهید ، با زیر خط فقر رفتن مردم و بالا رفتن نرخ بیکاری و قطع یارانه های نقدی  هم باز اتفاقی نیفتاد.

این یعنی مردم ما نه به گا رفتن حسین رونقی ملکی واکنشی نشان دادند و نه حتی به گا رفتن خودشان.  سه سال، زمانی کافی بود برای فراموش کردن. امت شهید پرور هم کشش ندادند. من هم قصد کش دادنش را ندارم ،  دستشان را توی جیب مان کردند و روز روشن سه هزار میلیارد را بردند، خبری نشد. این روزها خبرهای دیگری می رسد؛ ما البته باز هم کشش نمی دهیم. تحریم شدیم، توی سرمان زدند، آزادی هایمان را محدود تر کردند، به شعورمان توهین کردند،دریاچه ارومیه را خشک کردند؛ خانه سینمایمان را تعطیل کردند، ایتنرنت مان را ملی کردند ، برای شاهین نجفی حکم ارتداد صادر کردند، همین دیروز توی کنسرت  مازیار فلاحی ریختند و تعطیلش کردند، صدایمان در نیامد.  خیالتان راحت، ابوموسی و جزایرمان را هم واگذار کنند اتفاقی نمی افتد.

رفتیم توی یکجور رخوت. یکجور بی تفاوتی. یکجور مردگی در قالب زندگی. یک جور شاید افسردگی ، آن هم در سطح ملی. انگار نه انگار که سهمی داریم، حقی داریم. همه ی فکرمان این است که اوضاع از اینکه هست بدتر نشود اما ته دلمان گواهی می دهد که خواهد شد.باید کاری کنیم؛ اما حسش نیست.از خودمان می پرسیم چرا اینجوری شدیم. ما در برابر درد حساسیت زدایی شده ایم.فرض بگیرید یک نفر به بادمجان حساس است و  با خوردن بادمجان به حال مرگ می افتد. یکی از روشهای علمی درمان چنین حالتی این است که در یک بازه ی زمانی ذره ذره مقادیر بسیار اندک از ماده الرژی زا را به بدن بیمار تزریق کنند. کم کم سیستم ایمنی بدن بیمار با آن مولکول آشنا می شود و به آن عادت می کند. بعد از مدتی، دیگر هیچ واکنش شدیدی به بادمجان نشان نخواهد داد و آن را خواهد پذیرفت.حالا حکایت ماست ، داستان این نیست که ما نفهمیدیم چه خبر است یا ترسیدیم. نامردها کارشان را خوب بلد بودند؛ به مرور ما را به داغ و درفش آغشته کرده اند. حالا، وقت درو است. شبیخون زده اند به  دار و ندارمان، سرمایه های ملی مان، آزادی های فردی مان، آبرو و شرفمان. همه چیز را.. همه چیز را به باد خواهند داد. شک نکنید، اصلا برای همین آمده اند. و ما، کرخت و بی حال و حساسیت زدایی شده  نظاره شان می کنیم.

آی اهالی بادمجان!امروز بیست و دوم خرداد بود. سالگرد جنبش سبز. من اما یادم نبود. دوستی فیلم ملاقات  نسرین ستوده را با فرزندانش به  اشتراک گذاشته بود. مادری پشت شیشه با انگشت به شیشه می زد و با پسر خردسالش به زبان اشاره حرف می زد. دخترکش آن گوشه، با سر انگشتانش اشک هایش را پاک می کرد. من گنک و نامفهوم نگاه می کردم و دنبال  جرم مادری می گشتم  که برای آزادی و کرامت انسان جنگیده بود. مادری که درکنار خیلی های دیگر،  بی گناه  ، بی گناه؛ بی گناه ، سالها بود در زندان بود؛ تنها جرمش این بود که به من اعتماد کرده بود.  من اما اسمش را هم از یاد برده بودم.  اسم باقی شان را هم.  من یک پفیوز بودم. شما اما فراموش نکنید، فراموش نکنید، فراموش نکنید.