تن خسته ام را به نوازش های سر انگشتش می سپارم . انگشتانی که میدانند بازی خود را چگونه انجام دهند . اوضاع خوب است تا جاییکه نوازش با شهوت مخلوط میشود و حرکات دست سریعتر و محکمتر میشود . حرکاتی تند با ته مایه خشونت ، کمی عرق و یک اوج و بعد فرود …. سکوت.در تاریکی اتاق و سکوتش غرق میشوم . هنوز خسته ام ، شاید بیشتر از قبل . به رویا هایم پناه میبرم . مدتی است فقط در سرزمین رویا ارامش دارم . دیگر مدت هاست  لذت شبانه هم فقط تکرار است  و لذت هم که تکراری شد دیگر اسمش لذت نیست …هست ؟

دوم

کی بود ؟ ده سال پیش ؟

زخمه که بر ساز میزد روحم به دیوار تن میخورد و زخم میزد . از یک میهمانی شروع شد . شبی که بی دلیل سرخوش بودم . به انجا که رسیدم ، در حیاط ، صدای سازش مسحورم کرد .می ترسیدم قدم از قدم بردارم و با ورود بی موقع ام ، ان صدا قطع شود . نمیدانم چقدر گذشت .  اولین بار که دیدمش عاشقش شدم معلوم بود حاصل روزهای سرخوش بودن خداست . دست که دادیم دلم نمیخواست دستم را بکشم  و چشم از چشمانش بردارم . فکر کنم فهمید درونم چه غوغایی است . از انشب به بعد همه ناز او بود و نیاز من . تا شبی که من بودم و او و لطف کسی که چرخ گردون را رندانه چرخاند . انشب من سراسر شرر بودم و میدانستم چه میخواهم . فقط تا کنار تخت امد  . زلف هایش را از روی صورتش کنار زدم  خودم را در اغوشش رها کردم  که ارام ، مرا روی تخت خواباند و از اتاق بیرون رفت . احساس بیچارگی میکردم  نشده بود کسی اینچنین دست رد به سینه ام زند و…  صدای سازش که از بیرون اتاق  امد گریه ام گرفت  . امد و کنار تخت نشست و گفت : خرابش نکن …

مثل بچه ای که تاتی تاتی اش می کنند تا راه رفتن بیاموزد ، دستم بگرفت و پا به پا برد و بمن اموخت مرز باریکی است بین عشق و هوس . و اینکه ما چقدر اسان دوستی هایمان را پای هوس قربانی می کنیم . دوستی هایی که بسیار بسیار ارزشمندتر از در هم امیختن های چند روزه است . دوستی هایی که به ادم لذت با هم بودن و باهم رفتن و باهم دیدن  را میبخشد . و فرق است بین کسی که  خودت را و روحت را دوست دارد با کسی که خواستار دوستی تن توست… فقط

سوم

فیسبوک میگوید پانصد نفر با من دوست هستند اما من برای حرف زدن و دردودل کردن ساعتی سی هزارتومان به مشاورم میدهم . تا فقط بنشیند و به حرف ها و ارزوها و دردهایم گوش دهد و چند جمله ای که خودم میدانم را به خودم تحویل دهد . امروز ارتباط داشتن خیلی راحت تر شده اما  دریغ از یک دوست و همراز که با او ارتباط برقرار کنیم . نمیدانم فقط من اینطوریم یا شما هم به ان مبتلا هستید ؟ اینکه کسی را دوروبر خود نمی یابید که بتوانید با او راحت صحبت کنید . کسی که فردا شما را بخاطر ان حرف ها مسخره نکند و از شما باج نخواهد  و بخاطر دردو دل هایتان شما را یکجوری نگاه نکند  . یک دوست ، یک رفیق …که واقعی باشد و نه اینکه از پشت  مونیتور بشما سلام کند . نه اینکه مجبور باشید جنسیت خود را مخفی کنید تا شما را بخاطر جنسیت قضاوت کند

نمیدانم چه افتی به دوستی هایمان زد که اینچنین نایاب شدند . یکزمانی برای ارتباط فقط نامه بود و یک تلفن که به باجه های زردرنگ سرکوچه یا تلفن خانه همسایه منحصر میشد  اما دوستی بود.  با دوست بیرون رفتن و مسافرت کردن و دردودل کردن وجود داشت اما امروز تلفن در جیب و پیامگیر در خانه و هزار راه مجازی و واقعی هست اما باز تنهایی و یکی نیست که بتوانی با او کاملا راحت باشی …بدون ترس ، بدون نگرانی  .از ورای این همه سال و این جدایی ، و با اینکه سالهاست از ان دوست بی خبرم و نمیدانم کجاست اما مطمن ام اگر روزی به دوستی اش نیازمند باشم ، می توانم روی رفاقتش  حساب کنم چون به من اموخت رفاقت ،چیزی ورای دوری و گذر زمان است .راستش دلم برای یک دوست و دوستی ها ، حسابی ، تنگ شده .