سلام قادر،

مدتی این مثنوی تاخیر شد؛ خودت می دونی مهاجر بودن آسون نیست. منم این مدت   یک جورایی گرفتار بودم. اما این دلیل نمیشه که فکر کنی که به یادت نبودم. اتفاقا از وقتی اومدم این ور آب خیلی بهت فکر کردم، خیلی زیاد. یادته بعضی روزها که از سر کوچه با ماشین می پیچیدم توی پارکینگ دم در وایساده بودی و داشتی سیگار می کشیدی؟  شیشه ی ماشین رو می دادم پایین و به شوخی اخم می کردم و می گفتم مگه نمی دونی سیگار برای سلامتی ت ضرر داره؟  و تو اون لبخند گل و گشاد و خوشگلت رو تحویلم می دادی.  تو عاشق بارون بودی. آخه هر وقت بارون می اومد می رفتی دم در و یک سیگار روشن می کردی، آدمهایی که عاشق بارون هستند این کار رو می کنند. عاشق ماکارونی هم بودی. یک بار که داشتی شیشه ها رو تمیز می کردی و من نهار ماکارونی پخته بودم خودت بهم گفتی. اصغر هم عاشق ماکارونی بود. ما زیاد ماکارونی می خوردیم. هر وقت ماکارونی داشتیم برات یک بشقاب کنار می گذاشتم. بعد از این که از اصغر جدا شدم به عشق تو ماکارونی درست می کردم. خوب دوستت داشتم دیگه. تو هم منو دوست داشتی .. مگه نه؟

یادمه یک بار بعد از این که تازه جدا شده بودم اول اون تابستون لعنتی داشتم سر پشت بوم توی سر و کله ی کولر می زدم که اومدی بالا و  گفتی :  خانم جان، من که نمردم شما پوشال عوض کنی. بفرما پایین، خودم درستش می کنم. هر وقت هم بهت می خواستم پول بدم سرخ و سفید می شدی و سرت رو مینداختی پایین ،  تو هیچ وقت نگاهم نمی کردی. فقط  گاهی دم صبح یواشکی می اومدی سر پشت بوم من رو از پنجره  توی رختخواب دید می زدی .   و من  دم صبح خواب عشق بازی با تو رو می دیدم؛ هیچ می دونستی که  از سر پشت بوم می اومدی توی خوابم ؟ کلافه شده بودم و نمی دونستم چرا دم دمای صبح  نفس تو رو روی تنم حس می کنم، تا یک بار آخر سر از داغی  نگاهت روی تور لباس خوابم  از خواب پریدم و تو کله ات رو دزدیدی و فرار کردی. اما  با این همه هیچ وقت تو چشمام نگاه نکردی. لا اقل تا اون سال آخر که دم عید اومده بودی کمکم  و خونه تکونی می کردیم و بهت گفتم که دارم از ایران میرم. برگشتی و نگام کردی و گفتی: برای چی میخوای بری خانم؟ اینجا که همه چی داری، خونه داری ، کار داری ، پدر و مادر داری. کجا میخوای بری؟   بهت گفتم اینجا دیگه برام تنگه، دلم گرفته، اینجا شبیه یک قفسه. دستمالت رو توی سطل آب و کف چلوندی و زیر لب گفتی : باشه،  هر چه هست وطنه. و من نفهمیدم چی میگی، و من نفهمیدم چه دردی توی صدات بود، چه دلتنگی برای کوچه های کابل توی نگات بود. می دونی که ، من همیشه دیر می فهمم.

قادر، این روزها  من هم گاهی وقتها دلم انقدر تنگ میشه که  هوس می کنم وقتی بارون میاد یک سیگار دود کنم و به آسمون نگاه کنم.  می دونی که غربت  سخته، ولی وقتی یاد غریبی تو و مردم تو می افتم اشک هام بند نمیاد. غربت تو در سرزمین من خیلی سخت تر بود. این مردم نا مسلمون که حتی با من همزبون نبودند زبان من را فهمیدند، به من امکان پریدن دادند، توی بهترین دانشگاه راهم دادند، خرجم را دادند، از روز اول به من بیمه و خدمات درمانی رایگان دادند. هیچ وقت من رو از ورود به پارک و هیچ مکان عمومی دیگه ای محروم نکردند، هیچ وقت فروش اغذیه و دادن امکانات و حق تحصیل را برای من ممنوع نکردند. این نامسلمون ها، نه با من فرهنگ مشترک داشتند و نه همسایه بودند. فقط اندکی انسان بودند. همان چیزی که ما نبودیم. نمی دونم الان کجایی و چه بلایی سرت اومده ولی میخوام من رو ببخشی. برای همه ی روزهای سختی که داشتی ؛ برای همه ی روزهای بدی که این روزها داری.برای همه ی نامردمی که ما بودیم. برای همه ی نگاه ما که انسانی نبود.باید زودتر از این ها می نوشتم ولی  این روزها که بی پناهم بهتر می فهمم که ما ملت میهمان نواز، در حق شمایی که به ما پناه آوردید چه ها کردیم.  می خوام ازت معذرت بخوام، برای این که هیچ وقت ، وقتی از سرکوچه پیچیدم و تو داشتی سیگار می کشیدی؛ از ماشین پیاده نشدم تا ازت بپرسم که دردت چیه ، ازت نخواستم که از دلتنگی هایت برایم بگی، برای اینکه از کنارت گذشتم،  حتی وقتی سر پشت بام نگاهم می کردی؛ برای این که  همه ی بزرگواری من در یک بشقاب ماکارونی خلاصه شد و  در برابر  همه ی ظلمی که به تو شد سکوت کردم.  قادر جان! من رو ببخش، من رو ببخش، من رو ببخش.