جوجه ناز و  کوچولو

آفتاب داغی که روی سبد فلزی دوچرخه می­تابد، چشمم را خیره کرده است. مدرسه ها تازه تعطیل شده و من و دخترعمه ام که سر از پا نمیشناسیم، در حیاط خانه مادربزرگ در حال دوچرخه­سواری هستیم. صدای جیغ و ویغمان حیاط را پرکرده. مادربزرگ پرده پنجره کوتوله را کنار میزند و  از پشت توری فلزی با صدایی نفسگین میگوید: هیسسس، صلاته ظهره چه خبرتونه مردم خوابیدن!

من و آنی صدای مان را پایین میآوریم و به بازی کردن ادامه میدهیم. دلم پرمیکشد که دوچرخه را دم در زیرزمین پارک کنم و از پله های تاریک پایین بروم و جوجه های تازه از تخم درآمده همسایه را در بغل بگیرم و نازشان کنم. صدای جیک جیک ضعیفشان از زیرزمین بی قرارم میکند. صاحب این جوجه ها یک طلبه جوان  ریشوست و همیشه با من و آنی مهربان بوده است. بالاخره دوچرخه را به جک تکیه میدهم(کاری که عاشقش هستم) و از پله ها پایین میروم. صدای آنی را میشنوم که میگوید: من نمیام از زیرزمین میترسم. و صدای خودم که در تاریکی و خنکی زیرزمین میپیچد: ترسو…­

به قفس مرغ ها میرسم لامپ ضعیفی بالای سرشان روشن است و تا مرا میبینند چرتشان پاره میشود و قدقد میکنند. به خصوص مرغ مادر: جوجه هایش را زیرپرو بالش میگیرد و کج کج و منتظر نگاهم میکند. دستم را از لای در تو میبرم و سعی میکنم یکی از جوجه ها را بگیرم اما مرغ مادر دستم را نوک باران میکند. جیغ کوتاهی میکشم و دوباره سعی میکنم. اما بی فایده است. دست دیگری از پشت تو میآید و یک جوجه سیاهرنگ  را با خشونت از زیر پر و بال مرغ بیرون میکشد مشتی به سینه مرغ میزند و میگوید: چخه! همان طلبه جوان است. دستانم را میگیرد و با لبخند پدرانهای جوجه را در کف دستم میگذارد. نمیدانم چرا معذبم، میترسم، دلم میخواهد جوجه را ول کنم و فرار کنم. به من نزدیکتر میشود، با یک دستش جوجه را ناز میکند و با دست دیگرش باسنم را میگیرد، با نفسهایی گرم در گوشم زمزمه  میکند: ببین چقدر ناز و کوچولوست…

قلبم تند تند میزند، جوجه را به خودش میدهم و با پاهایی لرزان میروم، جوجه را در قفس میگذارد و دنبالم میآید از پشت شانه-هایم را میگیرد و خودش را پایین میکشد و آلتش را به باسنم میچسباند. پشتم تیر میکشد و با سرعتی باورنکردنی میدوم. از پله ها بالا میآیم. آنی منتظرم است و با چشمهای گریان نگاهم میکند. هر دو به اتاق مادربزرگ میرویم و در آغوش هم گریه میکنیم. از آنی نمیپرسم که چه اتفاقی برایش افتاده اوهم از من نمیپرسد…

در گرمای صلاته ظهرِهشت سال بعد، وقتی به زور در صف میشویم تا نماز جماعت بخوانیم. دوباره پشتم تیر میکشد. پیشنماز جدید یک آشنای قدیمی است: آخوندی با چهره ای مهربان و روحانی! نمیتوانم چشم از لبخند پدرانهاش بردارم، برای او اما، انگار من اصلا آشنا نیستم. لبخند پدرانهاش را به همه تحویل میدهد و متلکها و مسخرگیهای زیر زیرکی دخترها را میشنود و با خوشرویی نگاهشان میکند و به روی خودش نمیآورد.

کسی داد میزند: حاجآ قا خیلی باجنبه ای وهمه میخندند، اما با صدای الله اکبر مربی پرورشی همه ساکت میشوند و درست و غلط شروع به نماز خواندن میکنند. صدای زمزمه نمازخوانان در زیرزمین بوگندوی دبیرستان پیچیده است. دستهایم میلرزد و به مُهر شکسته روی موکت سبز نگاه میکنم، همه رکوع میروند و من هنوز ایستادهام. به عمامه سفیدی که رکوع و سجده میرود، خیره میشوم و صدایی چندشآور در گوشم میگوید: ببین چقدر ناز و کوچولوست…