چنگ میندازم  به چین های شمد و  گوشه ی بالش رو گاز می گیرم.

می لرزم؛

نفس نفس می زنم،

ذره ذره میشم،

؛ پودر میشم.

ناله میشم،

له میشم،

تریش تریش میشم،

رعشه. رعشه میشم

و تمام میشم.

سرش را بالا می کند و با شیطنت نگاهم می کند . جلوی چشمهم ستاره  ستاره می شود. زیر لب میگویم:

هیچ مردی، هیچ مردی؛ هیچ مردی……. این بلا رو سر من نیاورد که تو آوردی.

دور دهانش را با پشت دست پاک می کند و می خندد و می گوید:

خوب اون بقیه دفترچه ی راهنمات  رو نخونده بودن.