سرم پایین بود و داشتم تند تند می نوشتم که در زد و وارد شد؛ مثل همیشه فنجون چای رو با نعلبکی روی میز گذاشت، اما مثل همیشه نرفت و همونجا وایساد.سرم را بلند کردم و پرسان نگاهش کردم. با موههای سفید و قامت خمیده با استیصال پرسید خانم دکتر، از درخواست من خبری نشد؟ آخ.  نامه اش هنوز توی کارتابل بود. انقدر درگیر گزارش  نوشتن شده بودم که پاک یادم رفته بود. مدتی بود درخواست افزایش حقوق کرده بود. پسرش تصادف کرده بود و پاش شکسته بود و بی کار شده بود. دخترش جدا شده بود و با یک نون خور اضافه برگشته بود . همه ی اینها را توی فاصله های کوتاه، خورد خورد، با یک لبخند محزون و غرور له شده ؛  بعد از ناهارکه چایی می آورد برام تعریف کرده بود. بهش گفته بودم رسما درخواست بنویسد اما تصمیم نهایی با مدیر عامل بود. با خط کج و کوله یک نامه نوشته بود و حالا من یادم رفته بود. زیر لب گفتم آقای حسن پور؛ این روزها همه درگیر مجمع عمومی هستیم، مدیر عامل رو ببینم مطرح می کنم.  این پا اون پا کرد و تشکر کرد و خواست از در بیرون بره که پرسیدم: حالا آقای حسن پور، اگه با درخواستت موافقت بشه شیرینی می دی؟ خندید و گفت بله خانم دکتر. همین طوری که می نوشتم پرسیدم حالا چقدر به حقوقت اضافه می شه؟ گفت سیصد تومن. با تعجب پرسیدم سیصد هزار تومن؟ گفت نه خانم دکتر، سیصد تا تک تومن.همین جور که سرم پایین بود خندیدم. با صدای بلند خندیدم. سیصد تومن که پول یک بسته آدامس بود. چطور ممکن بود کسی کارش لنگ این مبلغ باشه؟ حتما شوخی می کرد.  منتظر بودم که خودش هم بخنده اما صدایی ازش در نیومد. سرم رو بلند کردم، با سینی خالی چای توی قاب در ایستاده بود و با نگاهی خالی نگاهم می کرد، شوخی ای در کار نبود. لبخند روی لبم ماسید. هنوز هم هر وقت یادش می افتم از خودم بدم می آد. چطور تونسته بودم بخندم؟ من که داستان هاشون رو هر روز می شنیدم.همین دو هفته ی پیش ؛ منشی واحد برام داستان کاپشن پسرش رو تعریف کرده بود. آقای کاظمی نمونه بردار واحد برام تعریف کرده بود که  باجناقش موقع ناهار سر رسیده و زنش مجبور شده یک تخم مرغ اضافی توی غذا بشکنه و  با چنان حسرتی گفته بود » یک تخم مرغ اضافی» که تعجب کرده بودم. تخم مرغ اون موقع 20 تومن بود. الان که فکرش رو می کنم اون آدمها همون موقع هم داشتند زیر فشار زندگی خم می شدند. اضافه کاری وای میستادند، چند جا کار می کردند؛ موقع نهار اضافه ی نون و برنج رو توی کیسه پلاستیک می ریختند  و خونه می بردند. هر چند ماه که بعنوان مزایای اضافه تولید چند کیلو مرغ و برنج می دادند همه شاد بودند. آقای حسن پور هم صورتش برق می زد. می اومد سوییچ من رو می گرفت و آخر وقت مرغ ها رو می گذاشت توی صندوق عقب ماشین. از بعد از اون ماجرای سیصد تومن دیگه هیچ وقت نتونستم مرغ ها رو ببرم خونه. دیگه از گلوم پایین نمی رفت.بهش گفتم سهمیه ی من رو هم برای خودت بردار آقای حسن پور، من نمی تونم مرغ پاک کنم. وقت ندارم. تردید کرد؛ گفت خانم دکتر می خوای ببرم خونه خانمم برات پاک کنه؟ بیارم؟ گفتم  من اصلا مرغ دوست ندارم. شما ببری مثل اینه که من بردم. سرش رو انداخت پایین و زیر لب گفت  خدا از بزرگی کمت نکنه . کدوم بزرگی…من حتی نتوستم اون سیصد تومن روبراشبگیرم.چون سیکل داشت چیزی بهش تعلق نمی گرفت. توی کارخونه ای که شتر با بارش گم می شد، و سالانه در اثر سو مدیریت به  میلیارد ضرر می داد ؛ ظاهرا فقط اون سیصد تومن اضافه بود.

****

هشت سال بعد، دارم تند تند می نویسم. این بار به انگلیسی؛ سرم پایین است و هرچی از دهن استادم بیرون میاد یادداشت می کنم. اسمم رو صدا می کند، سرم رو بلند می کنم : نمی خواد بنویسی.نمی خوام کاری که من میگم رو بکنی. می خوام  خودت تصمیم بگیری . مدیر این پروژه تو هستی نه من. تو که سالها مدیر بودی، خوب مدیریتش کن. به خودت اعتماد داشته باش! لبخند می زند، قصدش طعنه زدن نیست. اما کلمه ی » سابقه ی مدیریت» مثل دشنه توی قلبم فرو می رود. سه ساله که  سعی کردم فراموش کنم که چی بودم؛ کی بودم. اینجوری راحت ترم. نمی خواستم گذشته ی پرشکوهی  را نشخوار کنم که هیچ ربطی با زندگی محقر دانشجویی  من نداشت. عدم سنخیت ش دردم می آورد. آدمها برای این ساخته نشده اند که ده سال پیش مدیر باشند و ده سال بعد دانشجو ، که ده سال پیش با ماشینی که دوست دارند رانندگی کنند و ده سال بعد با کوله پشتی دنبال اتوبوس بدوند و زمین بخورند. رسم زندگی این نیست. مگر آنکه در ایران به دنیا آمده باشی. آن وقت زندگی  ات مثل فیلم سر و تهی است که  از انتها به ابتدا روی پرده آمده باشد. من اسمش را گذاشته ام زندگی در «وضعیت وارونه».  وقتی توی ایران به دنیا آمده باشی زندگی ت  به راحتی وارونه  می شود،  فردا توالی منطقی دیروز نیست و از دیروز سخت تر است و معلوم نیست چه بلایی سرت خواهد آمد. راستی سر آقای حسن پور چی آمده ؟   اضافه تولید و مزایای کارخانه را مدتهاست که قطع کرده اند. از مرغ هم که  دیگر خبری نیست. بر می گردم به هشت سال پیش؛ آقای حسن پور با لبخندی غمگین و سینی خالی ، با سفره ی خالی تر، در قاب خالی در ایستاده . انگار چیزی می گوید ؛ اما صدایش در طوفان گم می شود.  طوفانی که من را به آخر دنیا پرت کرد، او را به انتهای فقر . طوفانی که گذشته ی درخشان  مدیریتی من و مرغ سر سفره ی او و خیلی چیزهای دیگر را با خودش برد. طوفانی  که  انگار سرِ باز ایستادنش نیست.