باز هم زمین لرزید و تعداد زیادی از همنوعانمان را در کامِ خود کشید که البته بیشترِ آسیب این بار متوجه نقاط روستایی شد که متاسفانه منازلشان از ایمنی کافی در برابر زلزله برخوردار نبود و باز هم خاطره ای تلخ و اندوهناک در حافظه ی فرزندانمان به جای ماند که تا ابد پاک نخواهد شد همانطور که از خاطرِ ما پاک نشد!

بر می گردم به 31 خرداد سال 1369 زمانی که 10 سال داشتم.تازه دو سال بود که جنگ تمام شده بود و آرامش مثلا نسبی به زندگی ها بازگشته بود.برای نسلی مثل نسل من که با جنگ متولد شده بود و 8 سال از عمرش را در زیر میز ناهارخوری و آژیر قرمز و سفید و پناهگاه به سر برده بود شاید کابوسی بزرگ تر و عظیم تر از جنگ وجود نداشت.ما عادت داشتیم به شیشه ها و پنجره هایی که نوار چسب های کاغذی ضربدری رویشان خورده بود که اگر شکستند رویِ سرمان فرود نیایند! و هنوز آن چسب های کاغذی روی شیشه های منازلمان خودنمایی می کرد! کمتر کسی به فکر کندنِ آن ها بود و ما نیز انگار هر لحظه منتظر حادثه بودیم!  در همان سال های جنگ بود که سه خانم  را که هر سه از کارمندان بنام ِ ادارات بودند  به اتهام زنا گرفتند و زندانی کردند و  همان زمان هم این شبهه وجود داشت که واقعا این افراد چنین کاری کرده بودند یا نه! کسی نمی داند شاید به خاطرِ پاسخِ منفی که به پیشنهاد کثیف آقایان  داده بودند به این جرم متهم شده بودند و یا  شاید هم به خاطر شغل همسرانشان و زد و بندهای سیاسی موجود ،این اتهام به آن ها نسبت داده شده بود.به هر حال همه معتقد بودند که این خانم ها گناهکار نیستند و حتی همسرانشان معتقد بودند که اگر هم چنین چیزی بوده از حق آن ها می گذرند و آن ها را می بخشند اما مدعی العموم که مالکِ جان و مال و ناموسِ ملت بود از حقشان نگذشت و به بدترین وضع نه تنها آن ها را اعدام کردند بلکه حتی اجازه ی کفن و دفن رسمی به خانواده هایشان داده نشد و خانواده مجبور شدند که جنازه ها را در منزلشان شستشو بدهند و در مکانی گمنام دفن کنند.همان شبِ مرگ آن ها سیلِ عظیمی سرتاسر شهر را فرا گرفت به طوری که تمام درخت های تنومند خیابان های اصلی از کمر شکستند یا از ریشه درآمده و راه ها را مسدود کردند.خیابان ها را آب گرفته بود و همه در سکوتی سنگین و مرگبار به سر می بردند.گویی همه به این می اندیشیدند که این نشانی از سوی خدا بوده به ظلمی که به این سه زن روا داشته بودند! به هر حال یا واقعا نشانه ی الهی بود یا یک بلای طبیعی این افتخار نصیبمان شد که هم زمان با جنگ سیل را هم تجربه کنیم! البته برادر و خواهرهای بزرگترمان که در زمان وقوع انقلاب هم حضور داشتند این سعادت هم نصیبشان شده بود که جنازه های مخالفان را که از درخت های شهر آویزان شده بود را نیز ببینند! به هر حال  یک سال از جنگ نگذشته بود که داستانِ ارتحال پیش آمد و عزاداری های شبانه روزی! آن زمان هم که نه اینترنت وجود داشت و نه ماهواره! فقط ویدئو بود که تعداد محدودی از خانواده ها داشتند.پس ناگزیر بودیم یک ریز مراسمِ عزاداری و تویِ سر کوبیدن ها را تماشا کنیم و تازه یک سال بود که همه چیز نسبتا به حالتِ آرامش بازگشته بود.شب بود و ما به یک عروسی دعوت شده بودیم.معمولا به رسمِ خانوادگی عادت نداشتیم در مراسم افرادِ دورتر شرکت کنیم اما آن شب همه ی خانواده رفتیم.اما شدت گرمای موجود در آن مکان چنان ما را عاصی کرد که ترجیح دادیم زودتر برگردیم.به هر حال قبل از ساعت 12 شب منزل بودیم و دقیقا همان شب مسابقه ی فوتبالی به طور زنده از تلویزیون پخش می شد که حتی درست به یاد ندارم که کدام تیم ها بازی داشتند! من تازه به رختخواب رفته بودم و بقیه مشغول مسواک زدن و کارهای متفرقه بودند و پدر هم جلوی تلویزیون مشغولِ چرت زدن بود.ناگهان صدایِ فریاد های مادرم و تاریکی مطلق مرا از خواب پراند.تنها  چیزی که تجربه نکرده بودم زلزله بود و تا آن زمان هیچ ذهنیتی از این حادثه نداشتم! شیشه های مشجر پارتیشن اطاق پذیرایی به شدت صدا می خورد و من همچنان گیج بودم که چه اتفاقی در حال وقوع است!!! آیا باز هم جنگ شده؟؟؟ و شاید چیزی که بیشتر در من احساس گنگ ایجاد کرده بود رفتار عجیبِ مادرم بود که هیچ وقت او را تا این اندازه پریشان ندیده بودم! نه در زمان جنگ و سیل و نه هیچ وقتِ دیگر.زنی که به تنهایی پارو بر می داشت و زمستان ها برف روی شیروانی شیب دار را پاک می کرد و یا در سال های جنگ هیچ وقت به زیرِ میز فرار نمی کرد چرا اینقدر هراسان بود که حتی وجودِ من را از خاطر برده بود! من همچنان در تختم گیج بودم و همه به سمتِ در هال می دویدند و از آن جایی که آن زمان همه عادت داشتند درب های ورودی منزلشان را قفل کنند ما هم درب هال را قفل می کردیم و هم دربِ حیاط و حالا پیدا کردنِ دسته کلید در آن تاریکی و اینکه دقیقا کلیدِ هال را پیدا کنند خودش مصیبتی بزرگ بود.من هنوز روی تخت بودم و در حالت گیجی که پدر و مادربزرگم ناگهان به یاد من افتادند که در اتاق تنها بودم و من هم که تازه فهمیده بودم اوضاع خیلی وخیم است در تاریکی از بین آن دو نفر عبور کردم و آن ها تخت مرا خالی یافتند و بعد از اینکه صدایم را شنیدند خیالشان راحت شد که بلایی سرم نیامده است! در این هنگام برادرم دسته کلید را پیدا کرده بود و ما همه در راهرو منتظر بودیم که کلیدِ اصلی را وارد قفل کند و شدت زلزله به حدی بود که ما به دو طرف دیوارِ راهرو می خوردیم و این تکان های شدید مانع تمرکز بر روی قفل در می شد به هر حال به طرزِ معجزه آسایی اولین کلیدی که به قفل وارد کرد دقیقا کلید هال بود و توانستیم از منزل خارج شویم و حالا روی پله ها تلو تلو می خوردیم و به زور توانستیم به درب حیاط برسیم و منظره ی کوچه دیدنی بود.همه با لباس خواب و زیر شلواری! یکی مسواک به دست ! آن دیگری ریشِ نیمه اصلاح کرده و صورت کف آلود و…ترس! ترسی عجیب و موهوم.من نه داد می زدم نه فریاد! نه گریه! فقط مبهوت بودم و پاهایم می لرزید.توان راه رفتن نداشتم.آن شب تا صبح در کوچه بودیم یا در حیاط و من از شدت اضطراب مجبور بودم دایم در مسیر پلکان و دست شویی حرکت کنم و دلداری های مادربزگ و مالیدن نمک به کامم که مثلا فشارم را بالا ببرند هیچ تاثیری در من نداشت! من تمام مدت مبهوت بودم.صبح شد و خبر رسید که چه اتفاقاتی افتاده است و چند نفر جانشان را از دست داده اند.در شهر ما یک ساختمانِ تازه ساز و عظیم بود که شهرت فراوانی داشت و ساختمان مذکور  آن زمان که داشتن استخر و سونا و جکوزی برای ساختمان ها متداول نبود و به نوعی تجمل محسوب می شد استخری روی پشت بامش داشت و خانواده های معروفی آن جا ساکن بودند و دقیقا اولین ساختمانی که فرو ریخت همان بود.چرا که استخر مورد نظر باعث وارد شدن فشار بیشتر روی پایه ها شد و اکثریتِ غریب به اتفاق ساکنان ساختمان جان خود را از دست دادند.ما هم آنجا آشنایان دوری داشتیم و از این حادثه متاسف بودیم.اما بدترین اتفاق موجود این بود که از بعضی خانواده ها فقط یک نفر زنده مانده بود! یکی از بازماندگان را می شناختیم.دختری 18 ساله که در آنِ واحد مادر و دو خواهرش را از دست داد یا پسری که در شهر دیگر دانشجو بود و کل خانواده اش را از دست داد! و تصویر آن دختر جوان هیچ گاه از ذهنم محو نمی شود.خود او نیز صدمات زیادی دیده بود و شکستگی ها و جراحی های متعدد روی او صورت گرفته بود و وقتی بعد از دو ماه او را دیدیم از شدت افسردگی و ناراحتی بیشتر موهای سرش هم ریخته بود! فردای روزِ حادثه هنگام غروب به محل حادثه رفتیم.هیچ اثری از ساختمان بر جای نبود فقط و فقط تلی از خاک دیده می شد.جنازه ها را درآورده بودند و سکوتی سنگین حکم فرما بود و من منظره ی آن غروب غمگین و آن تل خاک را هرگز از خاطر نخواهم برد.خاکی که وقتی نگاهش می کردم دست هایی را می دیدم که انگار به سوی من دراز شده بودند و می خواستند که بمانند…نروند و مدفون نشوند!

دو ماه بعد از حادثه با پس لرزه های شدید و در ترس و اضطراب گذشت.من به ظاهر آرام بودم اما در درونم ترسی مرگبار بود نه از مرگ، بلکه از تنها شدن! حاضر نبودم یک لحظه از خانه بیرون باشم یا خانواده ام در کنارم نباشند.حتی با بچه های کوچه نیز حاضر نبودم همبازی شوم.دوچرخه سواری که تفریح مورد علاقه ی من بود نیز مرا وا نمی داشت منزل را ترک کنم.یک ماه اول را که همگی در راهرو با لباس و مجهز می خوابیدیم و مادر وسایل مورد نیاز و پول را در یک ساک قرار داده بود که هر وقت لازم شد ساک را برداریم و فرار کنیم.یک ماه بعد که همه به جاهایشان برگشتند من حاضر نبودم روی تختم تنها بخوابم و بیچاره مادربزرگ که یک ماه تمام من را با بد خوابی هایم روی تختِ یک نفره کنار خودش می خواباند تا آرامش داشته باشم.اما من تا صبح بیدار بودم و چشمم به سقف! ترسِ از دست دادن اعضای خانواده لحظه ای رهایم نمی کرد! بالاخره بعد از دو ماهِ پر اضطراب توانستم از منزل خارج شوم و دوچرخه سواری کنم. آن هم فقط در محدوده ی چند متری خانه! و دایما از دوچرخه پیاده می شدم و یواشکی به داخل خانه سرک می کشیدم که ببینم اتفاقی نیافتاده باشد! افکارِ کودکانه و احمقانه! ترس! استرس! اضطراب! نسلِ ما چه ها که نکشید و با چه خاطرات وهم آلودی بزرگ نشد! بیخود نیست که بیشترمان در نوجوانی و جوانی به افسردگی و انواع و اقسام بیماری های روحی و جسمی دچار شدیم!!!ما که کسی را از دست نداده بودیم اینقدر رنج کشیدیم وای به حال آن هایی که عزیزانشان را از دست داده بودند!

به هر حال ده سال از آن سال کذایی گذشت! و من دانشجو بودم.یکی از همکلاسی هایم اهل گنجه ( بخشی کوچک در حوالی رودبار) بود که با هم صمیمی شدیم و یک بار حرف پدر شد و فهمیدم که پدرش فوت کرده اما نمی دانستم علت مرگش چه بوده و دوستم هم هیچ گاه دوست نداشت در این باره صحبتی بکند.جمع دوستانه ی ما هر کدام از یک شهر از استان بودیم و سال آخر دانشجویی قرار گذاشتیم هر بار با هم به منزلِ یکی از دوستان برویم و بالاخره نوبت به این دوستِ گنجه ای ما رسید.زندگی ساده ای داشتند.مادر و دختری تنها که باغ زیتونشان را به تنهایی اداره می کردند و به محض ورود به گنجه احساس عجیبی در من شکل گرفت.یک جور دلتنگی و غم سنگین! انگار از همه جا بوی خون و مرگ می آمد! عکس پدرش قاب کرده آنجا بود و در کنارش عکس یک پسر بچه ی 5.6 ساله که هیچ کس حتی نپرسید که او کیست؟؟؟ عصر آن روز بیرون رفتیم.به باغ زیتون و کوه های آن حوالی.درست هنگام برگشت از کنار گورستان محلی آن جا رد شدیم و آن جا بود که دوستم رازِ مرگ پدر و برادرش را برایم فاش کرد و من چقدر غمگین تر شدم! پاهایم سست شده بود! حتی فکرِ از دست دادنِ همزمانِ دو تن از اعضای خانواده وحشتناک بود چه برسد که به واقع تجربه اش کنی! شب شد.مردم آنجا هنوز در حیاط های منزلشان کانکس داشتند که اگر باز زلزله ای اتفاق افتاد به آن جا پناه ببرند یعنی بعد از 10 سال این ترس هم چنان در وجود آن ها بود! به هر حال مادر دوستم به اجبار ما را در کانکس اسکان داد چرا که ما را امانت می دانست و آن شب در آن کانکسِ کذایی بر من چه گذشت! تا صبح چشم روی هم نگذاشتم.غم و درد و ترس و بوی مرگ و خون لحظه ای رهایم نمی کرد.به این فکر می کردم که دوستم و مادرش چطور این رنج را تحمل کرده اند و اصلا چطور آنجا زندگی می کنند؟ چون من هر قدمی که بر می داشتم حس می کردم دستی از خاک بیرون می آید و مچ پایم را می گیرد و فریاد می زند که نجاتم بده! شب تا صبح فقط زوزه ی سگ ها را شنیدم و از پشت پرده ی کانکس تصاویری شبح گونه! و غرق در عرق فقط در جایم پیچ و تاب می خوردم تا سپیده ی صبح را دیدم و تازه چشم بر هم گذاشتم و فقط یک ساعت خوابیدم.هیچ وقت آدم ترسویی نبودم.به خصوص از مرگ هیچ گاه نمی ترسیدم! و نمی ترسم! اما مرگ عزیز درد بزرگی است که فکر می کنم از توانِ من خارج است و ترجیح می دهم قبل از همه ی عزازنم و اولین کسی باشم که دنیا را ترک می کنم.سال های بعد هم زلزله ی بم باز به این کابوس ها افزود و امروز نیز زلزله ی تبریز و آذربایجان.دوباره آن کابوس قدیمی در ذهنم زنده شد و می توانم حس کنم که آن هایی که عزیزی را از دست داده اند چه حالی دارند و حتی آن هایی که در زلزله ی منجیل و رودبار و رشت عزیزانشان را از دست داده اند این روزها دوباره زخم هایشان سر باز کرده و به یاد آن روزهای تلخ افتاده اند.بسیار دردِ بزرگ و جانفرسایی است که امیدوارم هیچکس در هیچ نقطه ای از کره ی زمین تجربه اش نکند!

و حالا باز زمین لرزید…دولت خدمتگزار هم سرش مشغول لبنان و فلسطین و غزه و به تازگی سوریه است و وقت ندارد به ملت خودش رسیدگی کند! از ترکیه کمک های غیر نقدی فرستاده شده و معلوم نیست راهزنان چند جعبه را کش می روند و چند جعبه ناگهان و بی دلیل گم و گور می شود! اتفاقی که هم در زلزله ی گیلان و هم در زلزله ی بم افتاد و چه لاشخورهایی که با دزدیدن این بسته ها و با پول خون مردم به چه نان و نوایی که نرسیدند!  بیچاره خانواده های محرومی که با وعده ی یارانه و بسته های مرغ و سیب زمینی رای به صندوق ریختند و حالا همان ها نه تنها اولین آسیب دیدگانِ این فاجعه بودند بلکه هم اکنون همان که به او رای دادند وقتی برای رسیدگی به آن ها ندارد و به شدت درگیر اتم و خاور میانه و جنگ داخلی سوریه و… است.ای امان از این روزگار! باز هم نسلِ من تاوان پس می دهد! آن زمان با مرگ والدین و بزرگتر هایشان و اکنون با مرگ فرزندان خودشان! و این تاوانِ کدامین گناه است هیچ کس نمی داند! فقط می شود گفت ای امان از این روزگارِ پلید!