پایان اول

نمیدانم چرا بیشتر نقاش های ساختمان آذری هستند. امروز یکیشان همانطور که با همان دقت عجیب همیشگی شان با فرچه روی رویاهاش رنگِ سفیدِ غلیظ میکشید تعریف میکرد که دیگر نمیداند باید چکار کند ؛ شهرش و خانواده اش را گذاشته و آمده اینجا چون فکر میکرده اینجا کار بیشتر و پردرامد تری هست.اینکه میترسد با این وضعیت به این زودی ها نتواند برگردد … باقی اش حتما به من مربوط نیست که آذری ادامه میدهد … پــه!(pehhhh..)_حالت تعجب مردمان آذری _
من با آن حالت مزخرف معمول فکر میکنم این خانه قرار است چقدر دیگر توی این وضعیت آشفته بماند. خودش صبحی میگفت شاید چند روز دیگر .مجری تلویزیون اما سرسری اشاره ای میکند که تا آقای نقاش برود خانواده اش را از زیر آوار بکشد بیرون، زلزله توی خانه ی تو هم می ماند..

پایان دوم
یادم میاد یه روز بد تصادف کردم سرم نمیدانم به کجا خورد خون هم نمیدانم از کجای کله ام روان بود .بدتر از همه موج همدردی همنوعان حشری اما نمیدانم یکهو از کجا شامل حالم شد که ماشین را گذاشتم و راه افتادم توی خیابان.

من البته نمردم. توی این روزهای بد اما نقاط نورانیی توی آدم میمیرد.

پایان سوم

وقتی که.. وقتی که اتفاق میافتاد ..توی تاریکی کسی به ما بیلاخ نشان میداد..

پایان آخر
اصلا خود مرگ اهمیتی ندارد.این توده ی آشفته ی باقی … این تاسف برانگیز است!