روز انتخاب

پدر می گفت برای هر کس روز انتخابی هست .

 و من نمی فهمیدم یعنی چه ؟ ما که همیشه در حال انتخاب کردنیم ، انتخاب بین رفتن و نرفتن جایی یا انتخاب بین گفتن و نگفتن ، خوردن و نخوردن و…..پس روز انتخاب یعنی چه ؟ اما این حرف در ذهن من حک شد و مدام منتظر بودم که روزی برای انتخاب خواهد رسید هر چند واقعا به ان عقیده نداشتم . روزی که با خواهرم کنار ساحلی در جنوب فرانسه دراز کشیده بودیم و از عالم و ادم لذت می بردم یک ان و فقط یک ان  باخودم گفتم من در ان خراب شده چکار دارم که برگردم؟ و اصلا چرا باید برگردم ؟ برای چه یا که ایستاده ام ؟ به من چه که اگر من در ان نقطه نباشم دزدی ها راحتتر انجام میشود ؟وانهم وقتی صحبت سر کم و زیاد دزدی است نه بود و نبودش ؟ یا چه کسی گفته اگر من برای زنی فریاد نزنم سرنوشت زنان یا حداقل زنی بهتر خواهد شد ؟  اما لحظه ای بعد با خود اندیشیدم که شاید روز انتخاب من امروز است انتخابی بین  راحتی و تکلیف .

و من بازگشتم که باز مواظب باشم در زیرمجموعه ام دزدی کمتری شود و حواسم باشد به زنی در همسایگی ام ظلم کمتری روا گردد .

دوم

سال هفتاد و پنج همه میدانستیم ناطق نوری رییس جمهور خواهد شد . دانشجو بودم و به حکم سن و سال، ارمانگرایانه دست به دست هم دادیم ، تا زیر بار انتخابی از پیش تعیین شده نرویم . شب و روز برایمان معنی نداشت . پرحرارت  بودیم و با انرژی. رکورد هفتادو دو ساعت بی خوابی  را ان روزها زدم . روزهایی که نشستن و خوابیدن حکم گناه داشت . و نمی دانم چه شد که مردم ، ملت شدند و تصمیم گرفتند که بشود …..که شد .یادم هست تا یکی دوسالی هم میرفتیم و از فضای باز بوجود امده کمال استفاده را میکردیم  اما وقتی روزنامه ها را  فله ای بستند ، گویی به یکباره همه چیز تمام شد . یادم هست اقای الف چقدر داد زد که بچه ها نروند و باایستند و انچه کاشته ایم را مواظبت کنند اما …….

و من انروز رفتم ، رفتم دنبال زندگی خودم .من انروز فکر میکردم باید زندگی مشترک خودم را انتخاب کنم ، انگار عادت نداریم که دوکار را باهم و در کنار هم انجام دهیم .هرچند شاید علت ان انتخاب سرخوردگی از تند باد حوادث بدی بود که یکی بعد از دیگری مارا به اطراف پرت میکرد .

سوم

سیفون زندگی مشترک را که کشیدم(یم) تنها نوشتن نجاتم داد . هنوز باورم نمیشود که چطور انهمه روزنامه و سایت خبری را روزانه میخواندم و چک میکردم و تازه این جدای از چرخاندن یک وبلاگ و یک ستون در رسانه ای نوشتاری بود . دوباره انتخاب کردم که تاثیرگذار باشم . گویی از انتخابی که در سالهای پایانی دهه هفتاد کرده بودم شرمگین باشم و امده بودم تا از راهی دگر جبران مافات کنم . و انقدر گفتم و نوشتم و خواندم تا موسوی را اسیر کردند و صدا از سنگ در نیامد

یادمه شب  شیشه را برداشتم و رفتم تا برای تمام تنهایی ها عزاداری کنم . اینکه در سرزمین و زمانی زندگی می کنم که لعل و خرمهره را به یک سان قیاس می کنند

چهارم

همیشه از خودم میپرسم چرا پدران ما توانستند و نسل ما نه ؟ انها که نه اینترنت داشتند و نه ماهواره و نه سایت و وبلاگ و نه کوفت.درست که بعدها نشد انچه میخواستند و شاید  علت این به بیراهه رفتن خواسته ها، همین کمبود اطلاعات و اخبار باشد  اما بهرحال  نسل انها توانست باایستد و به انچه فکر میکرد درست نیست نه بگوید اما ما چه ؟ چرا پدران ما مهاجرت نکردند ؟ چرا انها در تاریکی و زندگی خود غرق نشدند ؟ اصلا یک هزارم بلایی که سر ما می اورند برای انان نبود اما انان توانستند و ما نمی توانیم …..چرا؟

پنجم

اینها را برای ویولتا نوشتم . وقتی از خستگی هایش گفت . هرچند انقدر میشناسمش که میدانم خسته بودنش همه واقعیت نیست و بیشتر از تنهایی ها به ستوه امده  . من نمی توانم از باقی نسوان گله کنم که چرا خود را انتخاب کردند ، انهم وقتی خودم در روزگاری دور چنین کرده ام ، اما یک چیز را میدانم . پدران ما نسل ما را با ازادی بیشتری تربیت کردند اما یادشان رفت بما بیاموزند برای هریک از ما روز انتخابی هست که در انروز نباید خود را انتخاب کنیم

انها باید بما می گفتند اگر هریک از ما فقط برای گلیم خودش تلاش کند روزی خواهد رسید که تمامی گلیم ها را اب خواهد برد