گنجشک ها

ظرف پر از تکه های خمیر نان را بر می دارم و یک گوشه می نشینم. شروع می کنم به ریز ریز کردن تکه های نان. برای فردا صبح. که بریزم توی ظرف گنجشکها. بعضی وقت ها شده که از دور دیده ام آرام و بی صدا کنار ظرف خالی نشسته اند و انگار واقعن منتظرم بوده اند که صبحانه شان را بیاورم. برای همین است که حالا دقیقه های بی شماری را می نشینم یک گوشه و هی نان ها را خرد می کنم. شاید هم برای این است که میخواهم به هیچ چیز فکر نکنم یا برعکس بروم توی یک فکری که دیگر مدت هاست دست از سرم بر نمی دارد. به تکه های نان و انگشت هایم خیره می شوم و آدم ها از جلوی چشم هایم رد می شوند. همه ی آن هایی که گذاشتند و رفتند. دوست و فامیل و آشنا یا حتی کسانی که از خیلی دور می شناختم. به این فکر می کنم که انگار کم کم اگر درست بشمارم نصف کسانی که می شناسم رفته اند. و یاد حرف های کسانی که مانده اند می افتم که از رفتن حرف می زنند. مثل این می ماند که موزاییک هایی که رویشان ایستاده ای یکی یکی از زیر پایت غیب شوند. یک جور احساس نا امنی و بی ثباتی و اضطراب. و من… همینطور محکم به مبل می چسبم نان ها را ریز می کنم. اما ته دلم شور می زند که مبادا گنجشک ها هم یک روز تصمیم بگیرند بروند…