سرما خودش رو کوچک می کنه و از زیر در، داخل اتاق میشه. لحاف رو تا زیر بینی ام بالا میکشم و سعی می کنم به تابستان فکر کنم . دلم میخواد بلندشم و پارچه ای زیر در بندازم و جلوی هجوم سرمارو بگیرم ، اما تاریکی مطلق اون اتاق قدیمی و فکر ترک کردن لحاف باعث میشه از صرافتش بیفتم . از بیرون صدا شغال یا یک همچین چیزی میاد و من خدارو شکر می کنم که کلون در رو انداختم . دلم بحال شغال میسوزد و با این دلسوزی به خواب میروم .

یک جای بکر در طبیعت ، روستایی میان کوههای زاگرس که نه راه درست حسابی دارد و نه اصولا روی نقشه دیده میشود، جایی است که من در انجا یک خاله دارم .البته  راستش خاله خودم نیست و تا همین یکی دوسال پیش فکر میکردم خاله پدرمه، که فهمیدم اشتباه میکردم . من خیلی جاها رفتم اما هیچ جا چنین ارامشی رو ندیدم . اب لوله کشی  نداره و موبایل هم اونجا انتن نمیده و البته برق داره ولی نمیدونم چرا خاله کلا با برق مخالفه و فقط یک کنتور رو در سال صفر دم در ورودی نصب کردند و همین ، یعنی هیچ سیمی از کنتور بسمت خانه نرفته و این یعنی از یخچال و تلوزیون و تقریبا هیچ چیزی که در صدسال اخیر اختراع شده خبری نیست . اولین بار خیلی سال پیش بود که با پدر اونجا رفتیم وبعدها هرتابستان خودم سری به انجا میزدم  تا اینکه امسال تصمیم گرفتم تمام زمستان را در چنین فضای بکری بگذرونم . خاله خیلی اصرار کرد که نذاره بمونم چون فکر میکرد طاقتش رو ندارم و شاید راست می گفت .تقریبا در تمام فصل سرما راهی برای رفت و امد وجود ندارد و این یعنی تو از تمام دنیا جدا می افتی  انهم در شبه روستایی که فقط یک بقالی و یک قهوه خانه دارد و از هیچ چیز دیگر خبری نیست . اما من تصمیمم را گرفته بودم . سیگار و قهوه و کتاب به اندازه کافی برداشته بودم واینها برای زنده ماندنم کافی بود و فقط چنین جایی را میخواستم تا گذشته ام را کامل از ذهن پاک کنم .

تمام افق روبرویم را سفیدی برف پرکرده است . سعی می کنم در برف جلوتر روم اما پیاده روی در چنین برفی کار شاق و طاقت فرسایی است . اب بینی ام را پشت لبم حس می کنم و شال پشمی را محکمتر میپیچم . میدانم نباید سرما بخورم چون جز جوشانده های خاله چیز دیگری برای خوب شدن نیست . احساس سبکی می کنم .یک شادی ریز که زیر پوستم وول میخورد و گرمم می کند .  چرا شادم ؟ انهم در اوج هجوم بدبختی ها که از اوار یک زندگی مشترک ناشی شده ؟ یادم میاید ، یاد کتری ابجوشی می افتم که روی بخاری هیزمی دارد قل قل می کند . نمی دانم چرا اما بوی قهوه را حس می کنم . لبخندی میزنم و بسوی روستا برمیگردم . قهوه و گرما کشش عجیبی دارد .

چراغ گرسوز پت پت می کند .احتمالا نفتش دارد تمام میشود . خاله دارد مویز پاک می کند و من در گذشته غرق شدم  کسی به در میکوبد و خاله نیم خیز میشود که میگویم بشین من باز می کنم . کرم امده دنبال خاله چون پای پدرش شکسته یا حداقل اینطور فکر می کند و با خاله میروند … چراغ را نفت می کنم و دراز میشوم و به تیر چوبی سقف خیره میشوم . دلم میخواهد نترسم اما میترسم ، تنهایی  شرطی کافی است برای ترسیدن . کاش با خاله می رفتم . اخ که چقدر از غروب زمستان بیزارم

خاله که امد گفت پای پدر کرم را با زردچوبه و تخم مرغ مرهم کرده و بسته . می گویم *اگه شکسته باشه که کج جوش میخوره* و خاله میگوید خب چاره چیه مادر. الان که نمیشه رسوندش شهر  باید تا اخر چله کوچک صبر کنیم ….. ترس دوباره هجوم می اورد ،  از اینکه در اخر دنیا زندانی شدم  میترسم . اگر پای من بشکند چه ؟ از فردا دیگر نباید بیرون بروم …. انگار خاله ترس را در صورتم میخواند ، که میگوید : ادم از سنگ سخت تره مادر … هیچی نمیشه ..توکل داشته باش

دلم یک صدای نااشنا میخواهد  صدای تلوزیون ؟ رادیو ؟  نمیدانم در دنیا چه خبر است ؟ حتما کلی ادم مرده اند و کلی دیگر بدنیا امده اند شاید چندتا جنگ هم شروع شده باشد …. اما وقتی در این گوشه ی دنیایی می فهمی چقدر این خبرها بی مزه اند  الان برای من خوب شدن پای پدر کرم از هر خبری مهمتر است . راستی اصلا امروز چندم است ؟ تقویم دارم اما روزها را نشمرده ام .  حتی یادم نمی اید امروز چند شنبه است …چه اهمیتی دارد ؟….خاله گفته یک رادیو دارد،  ظاهرا پدر از مکه برایش سوغات اورده ، اما وقتی از صندوق درش می اورد  مشکل پیدا کردن باطری است . شالم را سرم می کنم و بطرف بقالی راه می افتم .صدای خاله هنوز می اید که * الان شب میشه نرو *… بقالی بسته است اما در روستا بسته بودن معنا ندارد . درب خانه ی کناری را میزنم . اکبر اقا لفظ قلم حرف میزند ..خنده ام میگیرد . دوتا باطری میگیرم که چشمم به پفک می افتد .  دلم قیلی ویلی میرود . یک چیز جدید ..یک مزه ی غیرتکراری . این کهنه ترین و خوشمزه ترین پفکی است که در زیر چشم غره خاله  میخورم .

رادیو فقط خش خش می کند . انتنش را تا اخر بلند می کنم و میروم کنار پنجره … از میان خش خش ها صدای یک مرد می اید که خبر میخواند . گوینده از نکبتی میگوید که همه دنیا را فراگرفته …. البته مسلم جز کشور ما …انگار کشور ما هم مثل این روستا از تمام دنیا جدا افتاده است … از کرده ام پشیمان میشوم . رادیو در اینجا چیزی غیرهماهنگ با باقی چیزهاست . خاموشش می کنم و سراغ کتابم میروم ، مرد داستان  نامزدش را در دامنه کوه دفن می کند …زیر یک درخت اقاقیا

به این فکر می کنم که من دیگر کسی را ندارم که در دامنه کوه دفنم کند …. انهم در زیر درخت اقاقی

اما میدانم که دیگر مهم نیست ….اصلا مهم نیست