. سکانسی است توی فیلمی که نامش را فراموش کردم. فیلم سیاه و سفید و اگر اشتباه نکنم مال سینمای نئوریالیسم ایتالیا ست.  در  سکانسی از این فیلم برادر جوانی در بستر مرگ از برادر بزرگ ترش بعنوان آخرین آرزو مربای تمشک می خواهد. برادر بزرگ تر درمانده برای براورده کردن آخرین آرزوی برادرش شهر را زیر پا می گذارد، از این مغازه به آن مغازه  می گردد اما هیچ کس در آن فصل مربای تمشک ندارد. وقتی سرانجام در می یابد که جستجویش بی فایده است و او حتی نمی تواند این آخرین خواسته ی کوچک برادرش را اجابت کند ، درمانده و مستاصل  وسط خیابان می ایستد ، باران می بارد و این موسیقی صحنه را پر می کند.

 این سکانس ( موقعیت  دردناک انسان در برابر مرگ ، تجلیل زندگی در یک شیشه مربای تمشک ، و موسیقی زیبای آلبینونی) یکی از جاودانه ترین سکانس های به یاد ماندنی سینما ست برای من  … من اما اسم فیلم را فراموش کردم… اصلا این فیلم وجود دارد؟؟ هیچ کس اینجا اسم فیلم رو یادش میاد؟