همیشه از این گروه از آدم ها بدم می اومد: آدمهایی که وقتی زمین خورده بودی با قیافه ی حق به جانبی می گفتند: من که گفته بودم!

آدم دلش می خواهد با دم پایی بزند توی صورت این جور آدمها؛ جوری که لبخند روی لبهایشان بماسد. آدمهای گهی هستند این جور موجودات.نه؟

***

چند سال پیش، دوستی که در کار سهام بود به من یک جمله ی کلیدی یاد داد :

Trend is your friend

در واقع لب و لباب این حرف یعنی روند یک ماجرا مهم ترین شاخص تعیین کننده ی سرنوشت آن ماجراست. مثلا اگر چیزی دارد با سر به طرف زمین می رود به احتمال قوی با زمین اصابت خواهد کرد. چون روند کلی اش رو به پایین است. حرف آن دوست باعث شد که بار و بندیلم را  جمع کنم و فلنگ را ببندم چون روند کلی ایران را رو به نابودی می دیدم.

***

روز گار عجیبی ست. آدم اینجا از بدیهی ترین حقوق خودش هم محروم می شود. امروز که فکر می کردم می دیدم که همه ی پیش بینی هایم  به وقوع پیوسته است. بدی اش این است که از این قضیه هیچ خوشحال نیستم. بیشتر ترجیح می دادم که همه ی پیشگویی هایم غلط از آب در می آمد؛ کشورم رو به جلو حرکت می کرد و همه چیز سر جایش بود. می فهمیدم که بی خودی ترسیدم، بی خودی فرار کردم، یک بلیط یک سره می گرفتم و بر می گشتم تهران و توی اتوبان نیایش ابی گوش می دادم و همه ی این چند سال از خاطراتم پاک می شد. افسوس اما که چنین افقی از واقعیت دور می شود. دوستی گفته بود که ما «مهاجران» نه با شهامت تر و نه حتی با هوش تر که فقط آدمهایی بودیم که چیز زیادی برای از دست دادن نداشتیم. لابد ما نه پدر و مادر و نه اصل و نصب و نه کار و سرمایه ای داشتیم وقتی که جانمان را برداشتیم و فرار کردیم. برای این دوست شاید پذیرشش سخت است که ما آدمهای بی همه چیز ( که چیزی برای از دست دادن نداشتیم) این روزها را از قبل تر دیده بودیم.  خوب چه می شود گفت .. روزگار بدی است. بد تر از این هم خواهد شد. آن قدر که دیگر حتی لذتی ندارد دستت را به کمر بزنی و بگویی: من که گفته بودم.