دکمه مانتو

روزهای گرم خرداد 84 بود. عده ای از طرفداران دوم خرداد و خاتمی، که هنوز به اصلاحات امیدوار بودند از کاندیداتوری معین حمایت میکردند و عده ای دیگر به صف هاشمی و کرباسچی پیوستند و من ناامید از اصلاحات، رأی دادن برایم هیچ معنایی نداشت. آنقدر برای پیدا کردن کار به این در و آن در زده بودم تا توانسته بودم در یک شرکت خصوصی- که مدیرش رئیس ستاد هاشمی در شهر کوچکمان بود- کار پیدا کنم.  هر بار که مدیر شرکت سعی میکرد به یکی از میتینگها دعوتم کند با صراحت میگفتم که انتخابات را تحریم کرده ایم و دیگر برایمان فرقی نمی کند که سردار سازندگی رئیس جمهورمان باشد یا شهردار سابق تهران. 50 هزار تومان کروبی هم مشکلی از بیشمار مشکلات اقتصادی خانواده من حل نمیکرد. تنها فعالیت سیاسیمان محدود میشد به مسخره کردن احمدی نژاد و دارو دسته اش! فردای انتخابات منتظر رئیس ستاد هاشمی بودیم تا از فرمانداری آخرین نتیجه ی انتخابات را بیاورد. از چهره درهمش میشد فهمید که هاشمی شکست خورده. از وقتی  رابطه مان بیشتر از یک مدیر و کارمند شده بود اتاقی در اختیارم گذاشته بود تا هم من راحتتر کار کنم و هم او!!

دستش را که به دور گردنم انداخت لبهایش را بوسیدم وبا لبخند موزیانه ای گفتم خیلی ناراحت شدی؟ بیخیال مثل همیشه و خواب آلود گفت نه. دستش را به زیر مقنعه ام برد تا دکمه مانتوام را باز کند. سینه ام را که میمالید گفت: اگر شما انتخابات رو تحریم نمیکردید…

از شرکتش که رفتم رابطه مان کمتر شد. به تهران که می آمدم شبی را در ویلای لواسان یا آپارتمان سعادت آبادش می گذراندم؛ تا چند روز پیش که بعد از مدتها بیخبری، از دفتر کارش تماس گرفتند و قرار ملاقاتی را ترتیب دادند. احتمال دادم که میخواهد پیشنهاد کاری در شرکتش بدهد. میدانستم به قالیباف نزدیک شده و کارش را گسترش داده. من که دلِ خوشی از کار فعلی و مدیر بداخلاق و سختگیرش نداشتم و تصمیمم را برای تغییر کار گرفته بودم این دعوت را به فال نیک گرفتم. استعفایم را نوشتم و در کشوی میزم گذاشتم. مرخصی گرفتم و به تهران آمدم.

از اتاق دربسته ای در شرکتش خبری نبود. پارتیشنها میز او را از بقیه جدا میکرد. پس قرار بود واقعاً در رابطه با کار صحبت کنیم؛ هرچند باز هم توانست با زیرکی متلکهای سکسیش را بگوید. از اعتمادی که به من دارد گفت و از اتفاقاتی که در انتخابات آینده ممکن است بیفتد. میان صحبتهایش چندین بار از منشی اش خواست تا ملاقاتی را با جناب شهردار برایش ترتیب دهند. تمام راه را به پیشنهادش فکر کردم. شب که به خانه رسیدم و تلویزیون را روشن کردم، قالیباف مهمان برنامه دیروز، امروز، فردا بود.

 امروز صبح که به شرکت آمدم نامه ی استعفایم را پاره کردم؛ هرچه بود مدیر بداخلاقم، کاری به دکمه ی مانتوام نداشت.