اولین بار توی فرهنگ سرا استاد را دیدم. به وضوح  متعلق به نسل دیگری بود،  نسلی که کت و شلوارش تمیز و ست شده بود،  بوی ادکلن می داد؛ عینکش را توی قاب می گذاشت  و کمتر دروغ می گفت. نسلی که می رفت که برای همیشه نابود شود. برای من که  مثل نفرینی ازلی دور و برم پر از پسرهای جوان  وعوضی تر از خودم بود ،  با آن متانت ، پختگی و تسلطش روی کلمات به نسیمی آرام از دورانی از دست رفته شبیه بود. خودم را معرفی کردم؛ کمی حرف زدیم، در مورد کارهای هنری و فرهنگی، اعتقادات مارکسیستی و  تبعید خود خواسته اش درزمان شاه، و حال و روز امروزش گفت. دستم را گرفت و برد و به چند تا خانم و آقای مسن که آن طرف سالن تابلو ها را نگاه می کردند معرفی ام کرد. دیرم شده بود؛ این پا و آن پا کردم که بروم. دنبالم آمد و  بیرون فرهنگسرا بازویم را گرفت و پرسید میشه باز هم ببینمت؟ دوست داری توی محافل هنری بیشتری رفت و آمد کنی؟ اگر دعوتت کنم با من میای؟  با کمال میل قبول کردم. شدم یکی از حواریون خاص استاد که به میهمانی های بزرگ سفارت ؛ محافل ادبی و شب شعر دعوت می شد و دوست نداشت تنها برود. خیلی چیزها یادم داد و خیلی آدم ها را از نزدیک نشانم داد، محمد علی سپانلو؛ محمود دولت آبادی و….. را از نزدیک می شناخت. کم کم نزدیک تر شدیم. از همسرش جدا شده بود و دخترش که تقریبا هم سن من بود  فرانسه زندگی می کرد. خودش با مادرش در خانه ای  کلنگی و قدیمی انتهای شهر زندگی می کرد و یک پیکان قراضه سوار می شد. اما برایش اهمیتی نداشت. کلا دنیا رو جور دیگری می دید و با عقاید خودش زندگی می کرد. شاید برای همین  در عین پیری و فقر ؛قدرت عجیبی داشت. لا اقل انقدر از من قوی تر که مثل پرکاهی من را با خود بکشد و وقتی خواست که شبی منزلم میهمانش کنم و برایش پاستا بپزم ، با کمال میل قبول کنم.

از در که آمد ؛ دسته گل بزرگ رز قرمز را از  دستش گرفتم و توی گلدان گذاشتم. تعارفش کردم و نشست. چند تا از کتابهایش را که برایم آورده بود امضا کرد.  با هم شراب خوردیم؛ افتاب کم کم پایین می رفت. توی تاریک روشن غروب،  چین و چروک های صورتش از همیشه عمیق تر به نظر می رسید.شام خوردیم و از دست پختم تعریف کرد. دستم را گرفت و لبهایم را بوسید. لبهایش بوی سیگار و تجربه می داد. اسمم را صدا کرد و چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد : اگر ازت بخوام که با من بخوابی قبول می کنی؟ خندیدم.. کمی به خودش پیچید؛ گفت می دونم که برای تو پیرم.. من حتی دیگه مرد .. یعنی سالهاست که …دستم را روی لبش گذاشتم،  انگشتم را بوسید. دست کرد و با تردید چند تا قرص ویاگرا از جیبش بیرون کشید. قرص ها را گرفتم و روی میز انداختم. دستش را گرفتم و بردمش توی اطاق خواب . لباسهایم را با دقت، انگار چیز مقدسی را لمس می کند از تنم بیرون آورد و محکم بغلم کرد. روحش بزرگ و گرم  و تنش پیر و نرم بود و با هم تضاد ترسناکی داشت. انگار  زیر پوستش مرگ و زندگی با هم گلاویز شده بودند. شب پایین آمده بود و دیری بود که توی تاریکی لای شمد لغزیده بودیم. چشمهایم را باز کردم و پرهیب مردی را دیدم پیر، پیر، پیر.. با بدنی فرتوت و سخت شکستنی ، میان رانهای قوی و محکم من مثل حیوانی زخمی  به خودش می پیچید و موهها ی سپیدش توی تاریکی مثل مهتاب  می درخشید. چشمهایم را بستم و با خودم گفتم » این دیگه باید عشق بازی با خود مرگ باشد». و این فکر مرا تا حد مرگ تحریک کرد، همانگونه که فکر مرگ همیشه مرا سر شوق می آورد و دیوانه می کند.آن وقت دستش را میان رانهایم لغزاند و من از شدت ارتعاش لذتی که توی بدنم پخش شد، چند بار پشت سر هم به خودم لرزیدم.

  این آخرین باری بود که دیدمش. شاید برای این که با همه ی ارادتم به مرگ؛ ازش ترسیدم. زندگی از مرگ قوی تر بود و من برگشتم سراغ مردهایی  که روح و تنم را نمی فهمیدند، اما نعوذشان سفت و بی عیب و محکم بود و زیرش زندگی جریان داشت. استاد دل شکسته شد اما درک کرد؛ همانگونه که رسم استادی است.  حتی وقتی از ایران رفتم هم باز برایم می نوشت  و از زندگی ، از عشق و از چیزهای فراموش شده می گفت .

مدتی  بود ازش بی خبر بودم. دوستی از طریق ای میل خبر را داد. خبر کوتاه بود:» استاد … در گذشت». گویا نیمه های شب؛ سکته کرده بود. آن که خبر را رساند نوشته بود» من استاد را از نزدیک می شناختم، از شما بسیار برایم گفته بود. این چند خط را نوشتم تا ضمن عرض تسلیت خواهش کنم که شعرهایی را که برای شما نوشته را برایم بفرستید، می خواهیم منظومه ای از آثارش را چاپ کنیم. ما را در این مهم یاری کنید». صفحه را باز می کنم و آخرین نوشته اش را  که دو ماه پیش فرستاده دوباره می خوانم. چند خط شعر، چند کلمه ی کوتاه؛ چند کتاب، چند خاطره. آیا این همه ی آن چیزی ست که از ما باقی می ماند؟ می روم دم پنجره و به بیرون نگاه می کنم.پس استاد هم رفت! شاید باید محکم تر لای رانهایم نگاهش می داشتم.هر چند در برابر مرگ مگر جایی برای گریختن داریم؟ یک شب وسط خواب، سر و کله اش پیدا می شود. خسته و فرتوت است و  پیر ، پیر، پیر… ما نفس نفس می زنیم، می خواهیمش و همزمان می ترسیم ، دستهای با تجربه اش را میان وجود نا آراممان می لغزاند و  ما را با بزرگ ترین و آخرین ارتعاش لذت با خود می برد.