خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

کتلت و نون سنگک

  ته پیاز  و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو  شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم  توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ،  برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.  پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این  البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما  خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم  و  از همه مهم تر  سرزده و بدون دعوت جایی  نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛  خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و  اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا  هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو  روی مبل کز کرده بودند .وقتی  شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که  فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها  ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟  حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .

حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم.  آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان  پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه..  میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم  و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما  کسی زنگ این در را نخواهد زد،  کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش.

همانطور که میدونید من از پایه گذاران این وبلاگ بودم، وجه اشتراک همه ما در آن زمان مطلقه بودنمان بود. یک تفاوت کوچک!!! وجود داشت. ابعاد این تفاوت کوچک 50 سانتی متر قد و 12 کیلو وزن بود. من  بچه داشتم.

بچه داشتن باعث شد که خیلی چیزها را حتی بعد از طلاق تجربه نکنم، از جمله هیجان یک زندگی آزاد، هیجان لذت بردن از جسم یک غریبه، هیجان شناختن خودم با کمک آدمی که منو به اندازه یک نصفه روز میشناسه، و مهمتر از همه هیجان رد شدن از خط قرمزهای ذهنیم. طلاق به اندازه کافی زندگی من و به خصوص پسرم را بالا و پایین کرده بود. میخواستم آرامش و ثبات را به زندگی برگردونم. برای همین هم تا مدتها که اصلا فرصت نشد به هیچ جور رابطه ای فکر کنم بعد از آن هم تجربه کردن رابطه های گذرا و یک شبه به ذهنم خطور نکرد، ذات این جور رابطه ها با اون چیزی که من به دنبالش بودم، تناقض داشت.

با خواندن متن دوستان خوبم که قطعا از من بهتر مینویسند گاهی فکر میکنم نکند من یک عیبی، ایرادی دارم که سکس برای من در راس امور نیست. به عقب هم که برمیگردم میبینم که سکس برای من هیچ وقت در راس امور نبوده است. من هم نفرت و سردی را در سکس تجربه کرده ام و هم لذت و گرمی را. بهترین سکس را در رابطه ای تجربه کردم که پایان دادن به آن رابطه، بهترین گزینه اش بود. الان هم که دیگر هیچ، در مرحله ای هستم که سکس برایم به عنوان یک نیاز فیزیولوژیک مطرح است، نه بیشتر و نه کمتر. درست مثل آدمی که گرسنه اش میشود، و از غذا خوردنش لذت میبرد و دیگر به غذا فکر نمیکند تا وقتی دوباره گرسنه اش شود.

برای من زندگی تعریف دیگری پیدا کرده است، راسی وجود ندارد. هرچه هست یک قاعده بزرگ و هموار است، خوردن و خوابیدن یک قسمتش است، سکس یک قسمت دیگرش، شغل یک قسمت بزرگترش، و خانواده و دوست یک قسمت خیلی بزرگترش، چیزهای دیگری هم هستند که هر کدام جای خودشان را دارند. خوبیش این است که راس و نوک تیزی وجود ندارد که هم خودم و هم دیگران را بخراشد، بدیش این است که  کم هیجان است.

اگر از آن گروهی که تنهایی را به هر مصاحبتی ترجیح میدهند، بگذریم، بقیه به دنبال یک رابطه زیبا و آرامش بخش میگردیم. فکر میکنم همه چیز یک رابطه باید متعادل باشد تا آن رابطه تداوم داشته باشد. گاهی تمرکز و توجه به یک موضوع، آدم را از اصل موضوع باز میدارد. معاشقه بخش مهم ولی کوچکی از ارتباط است.


سخت ترین قسمت روزهای نحس اول مهر، اون قسمت معرفیش بود و اینکه یکی یکی عین دلقک می بردنمون جلوی تخته که بگی کی هستی، چی هستی، ننه بابات کی ان، از کجا اومدی، کجا میخوای بری، بابات چیکارس؟ ننه ات چیکارس؟ علم بهتر است یا ثروت؟ در آینده میخوای چه کاره بشی و اینا… بعد من همیشه غبطه می خوردم به سر و زبون اونایی که عین بلبل، اون وسط چه چه می زدن و کل سرگذشت آباء و اجدادی و شجره خانوادگی و سوابق تحصیلی- شغلی یک یک اعضای فامیلشون رو ظرف پنج دقیقه می ریختن وسط! چون من از همون موقعها یک موجود تلخِ نچسبی بودم که با زور دگنک هم نمی تونستن 4 تا کلوم حرف از من دربیارن. بعد همیشه موقع معرفی روز اول مهر –که برای من عین عذاب شب اول قبر بود- بعد از گفتن جمله «من مارگاریتا هستم…» (اسمم مارگاریتا نیست، اینو برای این انتخاب کردم که همسنگ بقیه نویسندگان وبلاگ باشه. شما بگیرین مریمی… لیلایی… سوسنی… صغرایی… یک از همین اسما دیگه) لال می شدم! یعنی انگار سیستم کنترلینگ مغزم در همین نقطه هنگ میکرد و «خوب؟ خوب؟» گفتنهای معلم و نگاههای کنجکاو و مشتاق بچه ها برای شنیدن ادامه داستان، هیچ کدوم در راه اندازی مجدد سیستم تأثیری نداشت! یعنی میخوام بگم از همون دوران فقط اینو می دونستم که: «من مارگاریتا هستم» و هیچ چیز دیگه ای هم در مورد خودم نمی دونستم. اینکه ننه ام کیه و بابام از کجا اومده هم، با همون عقل ناقص دوران کودکی، می فهمیدم که به من ربطی نداره و دلم نمی خواست کسی منو توسط پدر و مادرم بشناسه یا قضاوت کنه. ولی البته فکر نکنین اینایی که گفتم از وارستگی و فروتنی من سرچشمه می گرفت یا مثلا چُسی های روشنفکری بود، که مثلا چون بابام دوازده تا Phd داشت و مامانم استاد دانشگاه UCLA بود یا نصف تهرون و باغات شمیرانات از املاک موروثی ما بود یا بابابزرگم شازده قجری بود، و از طرف مادری کنیه مون می رسید به کریم خان زند! و منم دوست داشتم که دیگران منو با روحیات و شخصیت خودم بشناسن و بخوان، نه بخاطر ثروت و جاه و جلال خانوادگیم!!! از این جهت بوده که اسرار خانوادگیمون رو لو نمی دادم… بله؟؟؟ نخیر… کاملا برعکس… مهمترین دلیل و شاید تنها دلیلش این بود که پدر و مادر من هیچکدوم سواد درست درمونی نداشتن، در حد سیکل و اینا… پدرم انسان شریف و زحمتکشی بود. زد و مادربزرگِ مادری من فوت کرد و مادرم که تنها وارث اون خونواده بود، یه خونه ای بهش رسید. بعد هم اون خونه رو فروختن و خونه ای که خودمون توش زندگی می کردیم رو هم فروختن و با پول دو تا خونه، یه خونه خریدیم تو پاسداران (سلطنت آباد سابق) و من هم رفتم مدرسه معروف «پویا» در پاسداران. اینجوری شد که ما با بچه مایه دارا بُر خوردیم و قاطی اونا شدیم. بچه هایی که باباهای همشون کارخونه دار و پزشک و وکیل و… و ننه هاشون استاد دانشگاه و دندانپزشک و مترجم و … بودن و من زبونم نمی چرخید که بیام عین منار اون وسط وایسم و بگم: بنام خداوند بخشنده مهربان… من مارگاریتا هستم. پدر و مادرم هر دو سیکل دارن، مادرم خانه دار و پدرم یه کاسب خورده پاست!
القصه! هنوزم که هنوزه سخت ترین قسمت یک مصاحبه شغلی، برای من، اون قسمته که طرف زل می زنه تو چشمت و میگه: لطفا کمی در مورد خودتون بگید! و من دوباره بعد از گفتن جمله «من مارگاریتا هستم» لال میشم و از میون اون همه جملاتی که برای مصاحبه های مختلف حفظ کردم، دُم هر کدومشون رو که می گیرم تا بکشم بیارم بیرون، می بینم نه! چنگی به دل نمی زنه! و رهاش میکنم. خلاصه… بعد چند بار ام…ام… کردن، میگم: همین! من مارگاریتا هستم!  اینکه می بینید اینجانب با وجود داشتن مدرک مهندسی و کلی سابقه و تجربه، هم اینک در سرزمین فرصتهای طلایی، همچنان در علافی و معلقگی به سر می برم، دلیلش اینه! یعنی البته یکی از دلایلش اینه. دلایل دیگه ای هم داره که حالا بماند برای بعد…
خوب! حالا از من خواسته شده که کمی در مورد خودم بنویسم و از اونجاییکه بنده هنوز هم موجود نچسبِ گوشت تلخی هستم که غیر از گفتن «من مارگاریتا هستم» اطلاعات دیگه ای نمی تونم بهتون بدم، یعنی ندارم که بدم، بذارید حداقل براتون بگم چطوری سر از ینگه دنیا درآوردم:
پنج سال پیش ازدواج کردم با یک شاخ شمشادی که طبق سنت رایج این وبلاگ از حالا به بعد «اصغر» نامیده میشه! (آقایون عزیز! لطفا شلوغ نکنید! به شیشه این خونه هم سنگ نندازین! اصغر اصلا هم توهین نیست، هیچم به نشانه تحقیر استفاده نمیشه. نشون به اون نشون که از وقتی «اصغر فرهادی» اسکار برد، من خودم بهش میگم: اصغر جون… و اون «اصغر» رو با کلی ذوق و احترام هم میگم! پس بیخود جو سازی و بحران سازی نکنید! این فقط یک رسمه. بذارید به رسومات دست نزنیم! مثل اینکه تو فرهنگ ما و بعضی فرهنگهای دیگه رسم هست که وقتی میخوان به طرف فحش و فضیحت بدن، صاف میرن سراغ خواهر و مادر طرف؟ مثلا میگن: خواهر فلان… مادر فلان… رسمه دیگه! می دونم… می دونم… شما خواننده عزیز این وبلاگ هرگز و هیچگاه، نه در خیابان به زنی متلک جنسی گفتید و نه موقع دعوا با مردهای دیگه، لنگ و پاچه خواهر مادر و زن طرف رو وسط کشیدید! اینایی که من گفتم مربوط به مردهای یک سیاره دیگه است که الان اسم سیارهه یادم نیست!)
چی داشتم می گفتم؟ آهان… پنج سال پیش ازدواج کردیم و اون آقای محترم، اقامت آمریکا داشت و کلی به من اصرار کرد که بریم آمریکا زندگی کنیم. حالا بعضی ها که از اون پاراگراف بالایی لجشون گرفته و اینجا میخوان مچ گیری و تلافی کنن میگن: «ها…. بفرما… بخاطر اقامت آمریکای طرف زنش شدی و تو موجود فرصت طلبی بیش نیستی!» باید بگم: در کمال تأسف، تیرتون به سنگ خورد! چون زمانیکه ما ازدواج کردیم هنوز اقامتی در کار نبود و من اصلا نمی دونستم این آقا پرونده ای در حال پروسس داره! لال شم اگر دروغ بگم!!! بعد اونوقت از اون اصرار که بریم از این خراب شده بیرون، از من انکار که من آمریکا نمیام. حالا بازم اون بعضی ها که از پاراگراف بالایی از من کینه به دل گرفتن و دنبال تلافی هستن، میان میگن: «چه غلطا… چسی نیا… همه آرزوشونه برن آمریکا» بله! البته آرزوی منم بود که از اون کشور بیام بیرون اما نه آمریکا. من دوست داشتم بریم اروپا… دلیلش رو هم الان خدمتتون عرض میکنم: بنده از یک خانواده کم جمعیتی تحویل اجتماع داده شده هستم. نه دایی، نه خاله، نه عمه… فقط یک عدد عمو! پدر بزرگ، مادربزرگ هم سالهاست عمرشون رو دادن به شما… درسته که اجداد من نه ثروت و میراثی برای ما به جا گذاشتن و نه تحصیلکرده فرنگ بودن، اما حداقل انقدر شعور داشتن که در رشد آمار جمعیت، دخالت و نقش چندانی نداشته باشن. حالا همون چند تا و نصفی فامیل و دوست و آشنا هم که داشتیم، همه در اروپا زندگی میکردن و من محض رضای خدا حتی یک نفر رو در سرزمین پهناور استکبار جهانی و 52 ایالتش نمی شناختم. خوب! خوف کرده بودم دیگه… حس اینو داشتم که تبعید میشم اون سر دنیا… اون دور دورا… در جزیره رابینسون کروزوئه، تک و تنها می افتم و انقدر راه دوره که گم میشم و هیچوقت نمی تونم برگردم! دقیقا یه همچین حسی داشتم و مخالفت من با اصغر فقط از روی ترس بود، نه کلاس گذاشتن و چسی اومدن! در نهایت از اونجاییکه از ابتدا در خانه پر از عشق و صفای ما، زن و مرد مساوی بودن و از حق انتخاب و اظهار نظر یکسان بهره مند بودن، ما سر از کشور آمریکای جهانخوار در آوردیم!
از اینجا به بعد داستان، انقدر مهوع، کلیشه ای، نُنُر و مسخره است که اصلا روم نمیشه بگم! ولی از طرفی چون شمارو تا اینجا کشوندم و چون این نوشته یه جورایی به منزله امتحان برای من محسوب میشه، نمیخوام که شما تف و لعنتم کنین و مدیر محترم این وبلاگ، نیومده عذر منو بخواد! برای همین مجبورم بقیه داستان رو هم بگم، اما روم سیاه، به خدا قسم در مهوّع و تکراری بودن این ماجرا من هیچ نقشی ندارم. تقصیر از اصغره که یه ذره خلاقیت و ابتکار به خرج نداد که لااقل ماجرای طلاق ما یه ذره متفاوت و هیجان انگیز باشه! یادم باشه این دفعه خواستم ازدواج کنم، یه تست آی کیو و امتحان خلاقیت و قدرت نوآوری و ایده پردازی هم از طرف بگیرم که بعد از طلاق انقدر مضحکه نشم!
ماجرا از این قرار بود که به محض اینکه پای ما به بلاد کفر رسید، دلبر جانان من، یادش افتاد هزار تا بازی نکرده داره و اصلا جوونی نکرده و الان باید تلافی اون سالهای محرومیت رو دربیاره! (حالا نه اینکه من از صبح علی الطلوع تا بوق سگ در دیسکوها و کلابها به سر برده بودم و مشغول عشق و حال بودم! اصغر دلبند من فکر میکرد از همه دنیا عقب افتاده و الان باید با سرعت برق و باد جبران کنه!) این بود که ایشون از همون هفته اول آدرس تمام نایت کلابها، استریپ بارها، سکص شاپها و مکانهای مشابه منطقه سکونت ما و حومه رو یاد گرفتن و اسکجوال تمامی بانوانی که اون تو کار میکردن رو، بهتر از خود اونها بلد شدن! مثلا می دونست کیتی  Katie  شنبه ها از ساعت فلان تا فلان کار میکنه یا اون استریپ دنسری که اسمش هست میشل و لپ دنس هم میده (لپ دنس یه جور رقصیه که استریپ دنسر مورد اشاره میره میشینه روی پای آقایون و هی خودشو می ماله به طرف در حین رقص) برنامه کاریش فلان روز و فلان ساعته! و فلانی قیمتش انقدره و فلان جا ورودیش انقدره اما توش درینک فری میدن و… قس علی هذا…
حالا اگر فکر کردید در این تفریحات بی ناموسی، بنده رو هم شریک میکرد، باید بگم اشتباه فکر می کردید! چون اعتقاد داشت اینجور جاها جای زن نیست. خوب البته یه جورایی درست هم می گفت. آخه کدوم اُسکلی رو سراغ دارین که توی چلوکبابی برداره با خودش ساندویچ ببره؟ هان؟ خلاصه حدود یک سالی گذاشت و تمام پولی که با خودمون آورده بودیم، تموم شد. بعد در تمام این مدت ایشون شب کار بودن و روزها در حال استراحت… و وقت کار کردن نداشتن و من هم در یک حالت منگول وار، بیشتر اوقاتم رو به گریه زاری و دعا و استغاثه در پیشگاه خداوند می گذروندم که دلبر جانان من سرش به سنگ بخوره و برگرده سر خونه و زندگیمون و زندگی ما یک هپی اندینگ ناز عین فیلمهای هندی داشته باشه و من هم در سکانس پایانی این فیلم، در حالیکه اشک توی چشمام جمع شده، عاشقانه زل بزنم توی چشمای اصغر و بگم: دلبندم! خوشحالم که برگشتی. این یک آزمون الهی بود برای سنجش میزان عشق ما… (هووووووووغ….) و اون هم منو در آغوش بگیره و منم سرم رو روی شونه اش بذارم و بگم: هیچوقت منو تنها نذار! قول بده هیچوقت منو از خودت دور نکنی و سایه ات همیشه رو سر من باشه! (مجددا هوووووغ…) بعد دوتایی دست در دست هم وسط یک گندمزار راه بریم و یواش یواش تصویرمون کوچیک و کوچیکتر بشه و در میان گندمها ناپدید بشیم… بله… یک همچین آدمی بودم. آدمی سطحی و مفلوک که فکر میکردم اگر اصغر دستش رو از پشتم برداره، سقوط میکنم به اعماق چاه ویل تاریخ و دیگه هرگز نمی تونم بیرون بیام… و درست به همین دلیل یک سال تموم دعا و نذر و نیاز کردم. بعد از یک سال دعاهام مستجاب شد و اصغر برگشت. ولی اگر فکر می کنین پشیمون و نادم برگشت، باید بگم بازم اشتباه فکر می کنین! برگشت چون دیگه پولی در بساط نبود و «خونه نشینی فاطی از بی تنبونیش بود»! بعد یواش یواش شروع کرد به گفتن این حرفها که: «آدم باید بره از خونواده سطح بالا زن بگیره! پدر زن آدم یا زن آدم باید پولدار باشه که اگر آدم به خنسی خورد، پدر زن آدم بتونه دست آدم رو بگیره! همه اون موقع به من گفتن تو داری گرین کارت میگیری، تاپ ترین و مایه دارترین دافهای این شهر جون میدن که با تو ازدواج کنن، اما من احمق قبول نکردم! عجب اشتباهی کردم… فلان آدم که بانک خصوصی داره تو ایران خودش اومد به من پیشنهاد داد دخترش رو بگیرم من قبول نکردم! عجب احمقی بودم من… آخه من تورو برای چی برداشتم با خودم آوردم؟ تو منو خر کردی! تو منو سحر کردی!» و من لال و بی ایمان از دنیا بروم اگر یکی از اینارو از خودم ساخته باشم! بله… همه اینارو به من می گفت… بانضمام خیلی چیزای دیگه که الان یادم نیست… و چقدر خوبه که یادم نیست…
بعد می گفت:«من اشتباه کردم با تو ازدواج کردم، اما تو که چیزی از دست ندادی، یه چیزی هم بدست آوردی: اقامت آمریکا… پس باید خیلی هم از من ممنون و راضی باشی و بدون سر و صدا و جنجال بری دنبال سرنوشت و زندگی خودت، بذاری منم اشتباهم رو جبران کنم!!! و برم دنبال اون چیزی که دوست دارم» بعد یهویی با یه دختر خانومی آشنا شد که ایشون با یک فقره ویزای دانشجویی اومده بودن اینجا، اما یک ترم که گذشته بود، متوجه شده بودن که مغزشون نمیکشه بخوان درسهای به این سختی رو بخونن! از طرفی دلشون نمیخواست برگردن ایران و از طرفی اگر دانشگاه رو کوئیت میکرد، راهی نداشت جز اینکه برگرده ایران و از یه طرف دیگه (که مهمترین طرف ماجراست) این دوشیزه خانم یک عدد پدر پولدار هم داشت که خیلی راحت می تونست مشکلات دختر دلبندش رو حل کنه. بله… درست حدس زدین! پدر من اونقدر پول نداشت که بخواد خرج کلاب رفتن و استریپ بار رفتن داماد عزیزش رو بده، اما پدر این دختر خانوم انقدر پولدار بود که بیشتر از اینها هم هزینه کنه و برای دخترش اقامت آمریکا بخره! بعد اینجوری شد که یک دیل منصفانه بین این دو کبوتر عاشق شکل گرفت: پدر زن قصه ما یک ماشین 50 هزار دلاری زیر پای آقا دوماد گذاشت و کلی امکانات و تسهیلات دیگه… بعبارت ساده تر، ایشون شدن دوماد سرخونه و همسر محترمشون هم شدن مقیم آمریکا!
اینجوری شد که بنده علاوه بر صفت معلقگی در غربت، به افتخار مطلقگی هم نائل شدم. یعنی برعکس همه نویسنده های اینجا، اول معلقه شدم بعد مطلقه! شرمنده که ماجرای زندگیم انقدر کلیشه ای و تکراری بود. یعنی اینجا هرکی ازم می پرسه چی شد که جدا شدی؟ تا دهنم رو وا میکنم که بگم، طرف میگه: آهان… همون داستان تکراری که برای همه زوجهای ایرونی مقیم اینجا اتفاق میفته!!! و من از خجالت آب میشم و سرخ و سفید میشم و تو دلم به اصغر فحش میدم که: آخه مرتیکه… لااقل یه ابتکار جدید می زدی! این چه طرز طلاق گرفتن بود آخه؟ مضحکه خاص و عام کردی منو… یعنی میخوام بگم از کل اتفاقات این چند ساله اونقدر شاکی نیستم که از این داستان سوسن خانومی طلاقم! آدم جلو در و همسایه آبرو داره خوب! اینهمه ادعای روشنفکری و خودتو جزو خواص بدونی (البته نه از نوع بی بصیرتش!) و تیریپ کلاس و اینا… بعد داستان طلاق گرفتنت انقدر چیپ و دستمالی شده و همه جایی باشه.
به امام نقی قسم همه اینا که گفتم عین واقعیت بود. چرا قسم میخورم؟ چون میدونم الان آقایون عزیز و محترم شروع میکنن به حملات کوبنده که: بله… باز یک زن مورد ظلم واقع شده دیگر پیدا شد که تصویر زامبی از مردها ارائه داد… باز نویسندگان این وبلاگ عقده های خودشون رو در قالب کوباندن مرد میخواهند مرهم بنهند! باز فمینیست های عقده ای علیه مردان این سرزمین توطئه و دسیسه چینی کردن… باز یکطرفه به قاضی رفتن… اصلا خود شما ایراد داشتی که شوهرت یک سال تموم، یه شب خونه نموند و فقط روزها میومد خونه میخوابید! بله… از دست توی عفریته فرار میکرده… تو طلاق گرفتی و همه دارایی و املاک اون مادر مرده رو با اتکا به قانون کثیف آمریکا از چنگش درآوردی! وگرنه هیچ مرد غیرتمند ایرانی مرض که نداره یه نفر رو برداره با خودش ببره اون سر دنیا، براش اقامت بگیره و بعد ولش کنه بره! داره؟ معلومه که نداره… اگر داشت اصلا از اول توی نمک نشناس رو برنمیداشت با خودش ببره… در فرنگستان زنانی هستن که برای مردهای ایرانی می میرن و همینجوری کف خیابون خوابیدن…
آره… عین روز برام روشنه که اینارو میگین!
اینجانب به خواسته مدیران وبلاگ لبیک گفتم و در مورد خودم نوشتم. یعنی اول من خواستم اینجا بنویسم بعد اونا گفتن: لطفا کمی در مورد خودتان بنویسید! میگم حالا شانس آوردین موقع حرف زدن از خودم، لال میشم! خوب البته همون مقدار که در حرف زدن خسیس هستم، در نوشتن روده درازم… شما دلبندان من اینو بذارین به حساب تنهایی و بی هم زبونی توی این خراب شده…

بسمه تعالی

حضور محترم اخترالملوک و سکینه سادات

سلام علیکم

خبردار شدیم که قرار است به مبارکی و میمنت نویسنده ی جدیدی به جمع مطلقگان قلم به دست اضافه شود.در این خصوص موارد ذیل قابل تذکر است:

یک- تجربه ی همکاری های قبلی با افراد ناشناس و تاحدودی آشنا چنانچه مستحضرید در بیشتر مواقع تجربه ی موفقی نبوده است. فی المثل بانو کریستینا که معرف حضور سکینه است و با اصرار فراوان به جمع ما پیوست بعد از سه یا چهار نوشته ی پر از غلط های دیکته ای و دستوری بطور ناگهانی و بدون دادن هیچ دلیلی قطع همکاری نمود.ایضا نیکیتا که با علم به این مطلب و با سپردن تعهد مبنی بر ادامه همکاری مدتی مطالب بسیار خوبی هم نوشت به سرنوشت کریستینا دچار شد و بدون هیچ توضیح و حتی خداحافظی غیب شد. اینجانب مستحضرم که کلید داران اصلی این بلاگ یعنی ما سه نفر هرگز جز با احترام متقابل دست دوستی و همکاری تازه واردین را نفشرده ایم. تمام متون ارسالی بدون حذف یک کلمه عینا و در کوتاه ترین زمان انتشار داده شده و هدف  از پذیرفتن نویسندگان جدید، خیر بوده است. اما پیوستن و گسستن افراد بدون هیچ توضیحی می تواند اعتبار این وبلاگ را زیر سوال ببرد و سوالاتی را به ذهن متبادر کند. هرچه باشد، اینجا وبلاگ است و نه کاروانسرا.

دو- نوشتن وبلاگ اگرچه از دور تفریح به حساب می آید ، اما گرداندن وبلاگی در این سطح، حرفه ای است  نیازمند ممارست،  دقت و عشق. ایستادن در برابر مخاطب، خود را نقد کردن و در برابر نقدها ایستادن شاید بیشتر از آنچه که به نظر می رسد دشوار باشد.هرکسی طاقت این را ندارد.

سه- مخاطبین این وبلاگ، هر کدام به دلایلی اینجا را انتخاب کرده اند. وگرنه وبلاگ زیاد است و هرکس می تواند خودش وبلاگ بنویسد و مخاطب خود را داشته باشد. آنچه برای ما همواره مهم بوده، نه کمیت که کیفیت مطالب بوده است. پذیرفتن نویسنده های جدید، اگراز فیلتر های درست عبور داده نشده باشد توهین و خیانت به وقتی است که مخاطب در این مکان صرف می کند.

با احترام

ز. م. ش . ک!

 

زهرای عزیز،

سلام.

 نگرانی ات رو درک می کنم.راستش اما اینجا برای من همیشه اتفاقا کاروانسرایی بوده که خسته ها و در راه مانده ها را پناه داده، بدون آنکه برایم مهم باشد که چند روز می مانند، از کجاآمده اند؛ کلید  دارند یا نهروزی که من و سکینه اینجا رو ساختیم هدف این بود که هرکس که رسید، جرعه ای آب و تکه ای نان تعارفش کنیم و زیر درخت سیب کنارش بنشینیم و حرفهایش را بشنویم. من هم مثل تو نمی دانم که بر سر کریستینا و نیکیتا چه امد. من نه میخواهم و نه می توانم هیچ کس رو مجبور به ماندن در این کاروانسرا کنم. هرکس به دلیلی آمده و وقتی که وقت رفتنش برسد خواهد رفت. نه در این وبلاگ، که در صحنه ای که نامش زندگی است؛ و اتفاقا من را یاد کاروانسرا می اندازد. مهم این است که من و تو می دانیم که با هیچ میهمانی جز با مهر و ادب برخورد نکرده ایم.در مورد وقت مخاطب هم، زیر نوشته ها اسم ها هست. هرکسی حق انتخاب دارد که نویسنده هایی که دوست ندارد را نخواند.اگرچه ما هم نهایت سعی مان را می کنیم که بقول تو «هرکسی» را به این جمع راه ندهیم. اما، اگر کلیدی در دست ماست و مسافری پشت در مانده خیانت به  خودمان است اگر در را به رویش نگشاییم.

دوستدار تو

اختر. ک. ل . ن.گ

رونوشت: کلیه اهالی اندرونی

واقعیت عریان

فرض بفرمایید که در یک جمع  در مورد روشهای صادرات آفتابه به چین حرف می زدید و یکی از حضار با دقت به اراجیف شما گوش داده و مدام سرش را تکان داده و بعد خودش را به شما می رساند و می گوید: خانم، ببخشید، من  از سخنرانی کوتاه شما خیلی لذت بردم. بی نظیر بود! شگفت انگیز! شما فوق العاده هستید!!و بالاخره انقدر هندوانه زیر بغل شما می دهد که شما که همیشه یک جورهای  خودشیفتگی مزمن داشته اید مثل یک زاغک پنیر تان را می اندازید و طرف را اندکی نزدیک تر راه می دهید. مثلا بگیر در حد این که  فرداش توی فیس بوک  درخواست دوستی اش را قبول می کنید. او هم سر این رشته را می گیرد و چپ و راست  زیر عکس هایتان لایک می زند و پیغام می گذارد و  به هزار بهانه  که در وصف این مقال نمی گنجد بالاخره با شما قرار می گذارد.

فرض بفرمایید که در یک غروب سرد در یک مکان عمومی  یک جایی می نشینید و قهوه می خورید  که آن بالا بلند به این بهانه که دستتان را گرم کند  دستتان را می گیرد و نوازش می کند …  به روی خودتان نمی آورید و همچنان به حرف زدن در مورد ( فرض بفرمایید  صادرات آفتابه به چین) ادامه می دهید که  حرف شما را قطع می کند  و می گوید ببخشید، ولی من برای صحبت در مورد آفتابه اینجا نیستم. هدف من این است که به شما نزدیک بشم و در کوتاه ترین زمان ممکن با شما بخوابم. شما با تعجب می پرسید: اوه! جدی ؟ من فکر کردم که  به صادرات آفتابه علاقمندید! و طرف لبخند عاقل اندر سفیهی می زند : هیچ کس به صادرات آفتابه به چین علاقه ای ندارد…!  ناباورانه سرتان را تکان می دهید : نه ، نه من دوستان زیادی دارم که با هم در مورد آفتابه صحبت می کنیم ….  حرف شما را می برد:واقعیت این است که  ما مردها برای حرف زدن در مورد آفتابه ساخته نشدیم.آفتابه یک بهانه است ،علاقه ی اصلی ما به چیز دیگری است.مثلا من علاقمندم که همین الان سر تا پای شما را  بلیسم . شما در اینجا با صدای کوتاهی می گویید آه..! اهه؟ آره؟؟   و ایشان ادامه می دهد: پس چی فکر کردید؟واقعیت این است که ما مردها  برای این ساخته شده ایم که زنها را – و البته هر چه بیشتر بهتر- بکنیم. همین! ما در این دنیا کار دیگری نداریم. امیدوارم با این حرف به شما توهین نکرده باشم. شما هم سرتان را می خارانید و می گویید: توهین به من؟ … نه!  فکر کنم به خودتان توهین کردید… الان به خودتان گفتید… ک..ر! او هم  با خونسردی می گوید: به هر حال این واقعیتی است!

فرض بفرمایید که شما همیشه به «واقعیت «علاقمند بودید و در یک لحظه تصمیم می گیرید که برخلاف تمام قوانین نوشته و نا نوشته عمل کنید و بگذارید که برای یک بارهم که شده در این دنیای پر از فریب و دروغ واقعیت پیروز شود. به طرف چشمک می زنید و می گویید خوب… باشه، بریم. طرف اول مبهوت می ماند، اما شوخی در کار نیست. می روید. شمع روشن می کنید، همه چیز خیلی خوب پیش می رود، ولی  انگار تن شما را از مغزتان جدا کرده باشند. بدن تان کاملا آماده است اما مغزتان فرمان ایست می دهد. سعی می کنید گوش ندهید اما ترمز های ذهنی شما هی بیشتر می شود و صدایی توی سرتان داد می کشد که تو با این مردک  کله ک..ری چه غلطی داری می کنی؟ نیم دیگر مغز به کمک شما می آید و می گوید:همه ی مردها کله ک..ری هستند. این یکی فقط واقعیت را گفته و باید تشویق شود.بهش بده ، بهش بده! این وسط تن شما از این که فکر می کند کاری را دارد می کند که نباید بکند بیش تر از همیشه هیجان زده شده و فریاد می زند که من ک…ر می خوام!! عمه بلقیس درون داد می زند، تو غلط می کنی، لکاته ! گیس و گیس کشی می شود. تن شما یک لحظه منقبض است و طرف را پس می زند و بعد با اشتیاق و شهوت او را به سمت خودش می کشد. پاهای شما یک لحظه دور کمرش می پیچد  و یک دقیقه بعد لگد می زند. دستهای شما  نوازش می کند و بعد  چنگ می زند.لبهای شما می بوسد و گاز می گیرد. گیجی شما به طرف مقابل هم سرایت می کند ، صحنه تبدیل به یک موقعیت کمدی می شود و  به جای ارگاسم  به خنده می رسد، و شما می خندید و می خندید . یک خنده ی بی مهابا و مضحک و تا حدودی نفرت انگیز. آقای واقعیت پرور، بهت زده و رنجیده و برانگیخته می نشیند وسط تخت و با درماندگی سرش را محکم توی دستش می گیرد و می گوید:  همین رو می خواستی… ؟ نه ؟ واقعیت این بود که از اول هم فقط می خواستی به من بخندی!  شما حتی مطمئن نیستید که در حرفش رگه هایی از واقعیت نباشد. شاید اصلا یک بخش از وجود شما اینجوری دارد انتقام می گیرد، به هر حال شما  همیشه دوست  داشتید که  شما را برای تسلط تان به مباحث آفتابه شناسی ستایش کنند . از طرفی هم شاید  واقعیت این است که شما هم  برای صحبت در مورد آفتابه نرفته بودید و همان چیزی را می خواستید که او می خواسته اما وقتی او واقعیت خودش را با گستاخی توی صورت شما پرتاب کرده در اثر برخورد واقعیت با مخ تان  گیج شده باشید.

واقعیت این است که همه ی این ها واقعیت است و آدم نمی داند که کدام سر واقعیت را باید بگیرد. واقعیت چیز خیلی خوبی است اما گاهی خیلی بد دست می شود. فکر کنم که ما گنجایش  محدودی برای  پذیرش  واقعیت داریم و از یک حد بیشترش را با یک من عسل نمی توانیم قورت بدهیم. مخصوصا اگر این واقعیت عریان باشد. واقعیت عریان  مثل کون لخت می ماند، برای همین عموم مردم بر این باورند که بهتر است  کمی تا قسمتی پوشانده شود.

اول

نمي دونم حسادته يا واقعيت …..

دوم

داشتم خريد ميكردم كه زري زنگ زد . گفت به فلان چيز احتياج داره و پرسيد دارمش …كه داشتم  و گفتم شب بيا دم خونه تا بهت بدم . اما اصرار كرد بياد دنبالم ،هرجا كه هستم ، قرار گذاشتيم و يكساعت بعد پيام داد داره ميرسه . اومدم جلوي مركز خريد و منتظر … يك بنز با شيشه هاي دودي شروع كرد مزاحم شدن …خنده ام گرفته بود ….زنگ زدم كجايي كه گفت والا افتخار نميدين سوار شين وگرنه مدتيست داريم بوق ميزنيم شيشه رو داد پايين و ديدم خود خل وضعشه … سوار كه شدم بعد خنده و چندتا فحش اولين سوالم اين بود كه دزديديش ؟ گفت چيه بما نمياد بنز سوارشيم ….

فكرم به سالهاي دور كودكي ميره من و زري مثل خواهر بوديم هرچند پدر زري سالها بود كه در خانه ما كار ميكرد و مادرش منو بزرگ كرده بود و به قول قديمي ها لله ي من بود (به فتح لام اول و كسر لام دوم )  دارم توي كودكي ها غوطه ميخورم كه با ترمز شديدي از كودكي بسمت شيشه جلوي ماشين پرت ميشم . زري ميخنده و ميگه هنوز به ترمزهاي اين كوفتي عادت نكردم  مي پرسم جدي ماشين از كجا ..كه ميگه 300چوق پاپا رو تيغ زدم و.. ..ميگم به كرمعلي خان ميگي پاپا ؟ …..و ميخنديم

دم خونه ميرم و چيزي رو كه خواسته ميارم كه ميگه عارت اومد  دعوتم كني تو ؟  جدي ميگه..  دهنم باز مونده اما ميگم :خيال كردم عجله داري كه اينجوري اومدي وسط خيابون سراغم و….  كه ميگه نه عجله نداشتم …ميگم پس ميخواستي ماشينت رو به رخ بكشي ؟ فكري مي كنه و ميگه شايد  …و گاز ميده و ميره

سوم

رفته بودم فرودگاه كه عمو رو بدرقه كنم كه ديدم گوشه سالن تنها نشسته . پرسيدم پس تنها ؟ كه گفت مگه از تيرو طايفه ما كسي ام توي اين مملكت مونده ؟ …ديدم راست ميگه ديگه تقريبا كسي نمونده جز يكي دوتا كه ….ميگم غصه نخور من كه هستم… كه ميگه خب تو ام خري  … ميخندم  كه ميگه : ببين عموجون توي مملكتي كه فلاني و فلاني بشن وكيل و وزير ديگه نبايد موند  ….ميگم عمو هنوز مث يه فئودال  حرف ميزني .دنيا عوض شده اونا هم ارزو دارند  … ميگه عوض نشده ، عوضي شده عموجون  صحبت ارباب رعيتي نيست اما هركي بايد جاي خودش باشه ، تو نمي توني يه روز اگزوز ماشين رو برداري و بجاي موتور كار بذاري چون هميشه تاريخ اگزوز جز قشر اسيب پذير بوده و ارزو داره

چهارم

زدن اين حرفا سخته . سخت چون زود بهت برچسب ميزنند كه داري سنگ تبار خودت رو به سينه ميزني . سخت چون از اين حرف ها خيلي ساده و سريع ميشه به ن‍ژادپرستي و فاشيسم رسيد و كلا مرز باريكي است ميان اين حرف كه انها كه مي فهميدند و سالها تجربه داشتند همه رفتند يا بيرون شدند و هرچه دستمال كش و بيسواد و بي ريشه بود ماند و از راه ماليدن ، شد فلان الدوله و بيسارالسلطنه …..واقعا تا حالا فكر كرده ايد يكي از مشكلات بزرگ ما در اين ملك بي فرهنگ بودن بي اصالتي كساني است كه مصادر امور را در ردست دارند . از صدر تا ذيل …از شهرباني چي هاي قديم بگير كه امروزتبديل شده اند  به يك مشت ادم عقده اي كه به بهانه ارشاد  و حجاب دختران را ازار ميدهند تا هر ارگان و اداره  اي كه ميري و ميبيني كساني نشسته اند كه جز عقده و دستمال چيزي در چنته ندارند  و همينطور تا ان بالا كه هنوز معتقد است  لولو ممه ها را برده و اين ادبيات اوست

اينكه نوكر پدر من امروز صدها مليون پول مااشين و ويلا و حرمسرا ميدهد بد نيست . اين بد است كه او فرهنگ  انرا نياموخته و با بنزش مسافركشي هم مي كند يا در خانه اش گوسفند و مرغ هم نگه ميدارد و با شرت دم  در ميرود تا گلها را اب دهد . يكي از وحشتناك ترين اتفاقاتي كه در اين سي سال افتاد  نابود شدن جايگاه افراد بود . اينكه يك رفاه نسبي را بدون اموزش فرهنگ به قشر متوسط اجتماع ايجاد كرد و حالا اين شده كه مي بينيم . در هر سطح شما جز بي فرهنگي و بي ريشگي نمي بينيد . كشوري  هفتاد مليوني با بيش از بيست مليون ماشين و تيراژ كتاب دو هزار نسخه اي

و اين يعني ما در هر زمينه اي از ورزش و تفريح و سياست و اجتماع و ….. جز بي نظمي و بي برنامگي چيز ديگري نخواهيم ديد و بدتر انكه در پايان شب سيه هم  اصلا سپيد بنظر نميرسد

دکتر  ( پسر عمه ام ) اونشب سرش گرم بود و شات ها اثر کرده بود، هر از گاهی چیپس رو می زد توی ماست و خیار که مزه ی مورد علاقه اش بود و نم نمک می خندید. گفت یعنی دیگه نمی بینیمت؟ گفتم حالا حالاها نه.. آهی کشید و گفت همتون که رفتین… شاید یه روزی من و سانیا هم جمع کردیم اومدیم. سانیا رو بوسیدم وخداحافظی کردیم. کلید رو برداشت و اومد دم در که در رو باز کنه. خیلی شنگول بود، گفت بزار بت یک نصیحتی کنم . اونجا رفتی محجبه شو. پرسیدم برای چی؟ گفت ببین  اونجا چیزی که فراوونه کونه لخت. برای این مردهای خارجی هیچی به اندازه ی یک زن محجبه سکسی نیست. ما داریم با یک فرانسوی کار می کنیم. همه اش میگه،.. بعد سرش رو اورد جلو پچ پچ کنان گفت:تخم سگ میگه،  اینا این زیر میرا چی چیا قایم کردن.. آدم دیوونه میشه.خوب مردها اینجورین، بیشتر دلشون می خواد.. مرتیکه به من میگه دکتر! وای که چقدر دوست دارم این دخترهای با حجاب  رو بگااااام. بعد قاه قاه زد زیر خنده، بگام رو خیلی کشدار گفت. گفتم که سرش گرم بود.

از وقتی اومدم اینجا روزی نیست که با رد شدن زن های ترک و لبنانی و …محجبه یاد دکتر نیفتم. خدا وکیلی، بدجوری تحریک کننده اند. با اینکه معمولا موهاشون کاملا پوشیده است اما لباس های تنگ می پوشند و چشم بی اختیار میره روی ممه هاشون که معمولا قلمبه زده بیرون . توی آفیس یک همکار مسلمون دیگه داریم که شلوارهای تنگ می پوشه و من خودم هر وقت توی آسانسور باهاش هم مسیر میشم چشمم بی اختیار وسط پاشه..یعنی دقیقا روی همون جا.در حالیکه به امام نقی قسم، من معمولا وسط پای زنها رو نگاه نمی کنم. حتی وسط پای یک دختری که تاپ و شلوارک پوشیده رو هم نگاه نمی کنم.  چون به قول دکتر چیزی که اینجا فراونه کون لخته و چشم عادت دارد. یعنی مسئله حجاب که انقدر ما مسلمون ها براش زور می زنیم در بین این کفار نا مسلمون خیلی وقته که حل شده  در حالیکه ما با همه ی ادعامون تمام ارکان نظام و  شعایر و ارزشهامون از بیرون افتادن یک تار مو به لرزه در میاد، این سر دنیا مردم همه چیزشون بیرونه  و هیچ جایی از هیچ کی هم به لرزه در نمیاد.

  این وسط فقط زنهای با حجاب با پوشیدن اون یک تیکه پارچه روی سرشون خودشون به اصرار به آدم یاد آوری می کنند که  «زن» هستند، که یک چیزهایی دارند که باید هزار لا و هزار سوراخ قایمش کنند و بله، بله …شما اگه بچه ی خوبی باشین به شما و فقط به شما نشونش میدن. خوب به مولا قسم این خیلی تحریک کننده است.باور بفرمایید شما هرچیزی رو که قایم کنید یک بعد عجیب سکسی پیدا می کند. اصلا سکس از برهنگی نمیاد، سکس از پوشیدگی میاد. شما بفرمایید تحقیق کنید ببینید که مردها عکس یک زن کاملا لخت رو بیشتر تحریک کننده می دونن یا عکس مثلا یک زن با لباس خیسی که  چسبیده و انحنای تنش رو نشون میده. ( مثل کاری که تو ایران موقع دریا رفتن می کنن  و از صد تا بیکینی سکسی تره) .

وقتی میگم سکس در راس امور است یعنی همین.  یعنی سکس پر از ظرایف بسیار مهم است.منظورم این نیست که  سکس کنید! منظورم اینه که شناخت سکس، کارکردهاش، و مکانیسم اش می تونه شما رو به شناخت روح آدم نزدیک کنه.  به هر حال روح آدم کنجکاوی دوست داره؛ هر قدر ببشتر نشون ندی بیشتر میخواد. در حدیث هم هست که» الانسان حریص به ما منع.» آدم هرچیزی که نباید را دلش می خواد. من زیاد از فلسفه ی حجاب اطلاع ندارم.اما فکر کنم که شهید مطر تری توی یکی از همین ترتر ها افاضات کرده بودند که اصلا فلسفه حجاب اینه که به زن نگاه ابزاری نشه و توجه به جنسیت زن معطوف نشه. خوب اگه این باشه باید گفت که  شهید مطرتری حسابی تر زده چون در غرب، حجاب خواهران دقیقا کارکرد معکوس داره. یعنی اتقاقا اگر درش بیارن دیگه کسی بهشون نگاه نمی کنه. چون هیچکی به هیچکی نگاه نمی کنه.. این فقط زن مسلمونه که با اون هیثت غریب و پیچه ی سفت و سختش اون وسط به عنوان یک زن، یک چیز خیلی جنسی، خیلی دست نیافتنی و سکسی خودنمایی می کند.

از انجا که دین  اسلام دینی برای همه ی زمانها و مکانهاست بد نیست که علمای عظام اگر از حکم قتل شاهین نجفی و اینها خلاص شدن به این مسیله هم بپردازند و  بیکینی رو برای خواهرامون در بلاد کفر آزاد اعلام کنند. به هر حال خوبیت نداره خواهران مسلمان این مردهای چشم ناپاک نامسلمون را تحریک کنند و اونها ته دلشون بخواند که اینها را بگااااان. به من البته هیچ  ربطی نداره ها. فقط خواستم امر به معروف کرده باشم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 998 مشترک دیگر بپیوندید